گفت : من با أهل و عيال خود نشسته بودم و ديدم كه محملى مىآمد [ 1 ] ، و زنى در ان نشسته بود ، پس هم در حال بخاطر من در آمد كه اين مگر خواهر من است كه مىآيد ؟ بعد از ان چون بنزديك آمد ، بنگريستم و او را بديدم و بشناختم ، و در حال كه اشتر بخوابانيدند و از محمل بيرون آمد ، هم در حال زبان بر من دراز كرد [ 2 ] و گفت : اى ظالم ، اى قاطع رحم ، ديدى كه چه كردى ؟ خود با أهل و عيال بگريختى و مرا بجاى رها كردى ، اين چنين مردان كنند ؟ [ 3 ] پس من در وى [ 4 ] عذر خواستم و گفتم : اى خواهر ، مرا * معذور دار كه اين كار نه به اختيار من افتاد . و خواهرم زنى خردمند بود ، و چون قصّه و حال خود بگفته بود كه بر سر وى چه گذشت [ 5 ] ، بعد از ان من از وى پرسيدم كه چه مصلحت مىبينى در كار من و محمّد ؟ خواهرم گفت : مصلحت آنست كه هر چند زودتر به خدمت وى شتابى و خدمت وى دريابى كه كار وى از دو بيرون نيست : إمّا پيغمبرى مرسل است ، همچنانكه دعوى مىكند ، و چون چنين باشد ، هر كس كه پيشتر به خدمت وى پيوندد ، فضل وى بيشتر باشد ، و اگر نه كه جز ازين باشد ، وى ملكى و پادشاهى است [ 6 ] ، و چون به خدمت وى رسيده باشى و از وى ايمن شده باشى ، همچنانكه بودى ، بر سر قوم و قبيلهء خود حاكم باشى . پس چون خواهرم چنين بگفت ، گفتم : و اللّه كه راست مىگوئى [ 7 ] .
پس برخاستم و قصد خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، كردم . و چون به مدينه در آمدم ، سيّد ، عليه السّلام ، با أصحاب در مسجد نشسته بود ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : نشسته بودم چون نگاه كردم محملى مىآمد .
[ ( 2 - ) ] روا : زبان بر من برگشود .
[ ( 3 - ) ] روا : + كه تو كردى .
[ ( 4 - ) ] ساير نسخ : از وى .
[ ( 5 - ) ] روا : قصهء حال خود بگفتم و او حال خود بگفت كه بر سر او چه رفته بود .
[ ( 6 - ) ] روا : يا اما پيغامبرى . . . يا اما ملكى و پادشاهى است .
[ ( 7 - ) ] ايا و ط و پا : مىگويد .