من از ميان قوم بيرون رفته بودم ، لشكر پيغمبر ، عليه السّلام ، در آمدند و قوم مرا غارت كردند و ايشان را برگرفتند كه به مدينه برند ، و خواهر مرا نيز ببردند با خود . پس چون ايشان را به مدينه درآورده بودند ، برفتند و پيغمبر را ، عليه السّلام ، خبر كردند كه عدىّ با أهل و عيال گريخته بود و باقى قوم وى همه به حضرت مبارك تو آورديم ، و خواهر وى دختر حاتم الطائيّ [ 1 ] نيز بياورديم .
سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود تا ايشان را در حظيرهاى كه نزديك مسجد بود فرود آوردند ، و چون وقت نماز برسيد و سيّد ، عليه السّلام ، به نماز مىآمد ، دختر حاتم الطائي [ 1 ] بر پاى خاست و آواز برداشت و گفت :
يا رسول اللّه ، هلك الوالد ، و غاب الوافد ، فامنن علىّ من اللّه عليك .
گفت : يا رسول اللّه ، پدرم هلاك شد و برادرم از شرم غايب شد ، و مرا به أسيرى ، پيش تو آوردند ، اكنون بر من ببخشاى تا خداى تعالى بر تو ببخشايد . پس چون وى چنين بگفت ، سيّد ، عليه السّلام ، وى را گفت :
و من وافدك ؟ قالت : عدىّ بن حاتم . قال : الفارّ من اللّه و رسوله ؟
سيّد ، عليه السّلام ، گفت : برادرت كدامست كه از سر تو غايب شده است ؟ پس خواهر عدىّ گفت كه : عدىّ بن حاتم الطائي . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : او [ 2 ] ، گريزندهء از خداى و رسول [ 3 ] ؟ * اين بگفت سيّد ، عليه السّلام ، و در مسجد رفت و هيچ ديگر نگفت . پس روز ديگر ، همچنين خواهر عدىّ ، چون سيّد ، عليه السّلام ، به مسجد مىرفت ، بر پاى خاست و همان سخن كه ازديكين گفته بود باز گفت ، و سيّد ، عليه السّلام ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : حاتم ابن الطى .
[ ( 2 - ) ] روا : آن .
[ ( 3 - ) ] ايا : او گريزنده است از خداى و رسول او .