تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 1030

مساهمون:

ص١٠٣٠
ديگر قبايل [ 1 ] كه در حوالى من مقام داشتند ، جمله سرگزيت [ 2 ] و برطيل [ 3 ] به من دادند . و چون من مىديدم كه كار پيغمبر ، عليه السّلام ، بلند مىشد و إسلام در أطراف بلاد آشكارا مىشد ، و مردم همه سر بطاعت وى مىنهادند و قبايل عرب جمله مسخّر و منقاد وى مىشدند ، من از كار خود مىترسيدم و مىدانستم كه پيغمبر ، عليه السّلام ، هر آينه لشكرى فرستد و قوم من از فرمان من بدر برد و حشمت من تباه گرداند و ما را از دين خود بدر برد . من پيوسته در اين انديشه بودم ، تا آن وقت كه بشنيدم كه لشكرى از مدينه بدر آمده است و روى در ولايت ما دارد ، و من غلامى داشتم و وى را پيش خود خواندم و وصيّت كردم كه چند سر اشتر اختيار كُن * و آن را ببند و علف مىده ، و چون بشنوى كه لشكر محمّد نزديك رسيده است ، مرا خبر كن . و غلام ، همچنان كه من وى را گفته بودم ، بكرد . و من بعد از چند روز نشسته بودم و غلام را ديدم كه بشتاب مىآمد و گفت : اينك لشكر محمّد نزديك رسيد و علمهاى ايشان پيدا است . پس وى را گفتم : آن شتران را كه پروار مىدادى بياور . پس غلام برفت و آن شتران را بياورد ، و من أهل و عيال خود بران نشاندم و از ميان قوم پنهان بيرون رفتم و قصد جانب شام كردم ، از بهر آنكه من دين ترسائى داشتم و أهل شام نصارى بودند و مرا مىشناختند ، و گفتم كه به پيش ايشان روم و دين عيسى نگاه مىدارم ، مرا اوليتر از ان كه دين محمّد ورزم : و خواهرى داشتم و وى را بجاى رها كردم از تعجيل آنكه نبايد كه قوم مرا خبر شود كه من بيرون مىآيم ، و خواهر را بيرون نبردم [ 4 ] . پس چون
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : من چهار يكى از ان برگرفتمى و ديگر قبايل . [ ( 2 - ) ] سرگزيت ، زرى را گويند كه سرشمار كفار نموده از ايشان بطريق جزيه بگيرند ( برهان ) . [ ( 3 - ) ] برطيل ، رشوت ، و برطل فلانا ، رشوت داد او را ( منتهى ) . [ ( 4 - ) ] روا : و خواهرى بود مرا و از تعجيل كه داشتم و از بهر آنكه نبايد كه قوم مرا خبر شود كه من بيرون مىروم ، او را بجاى بگذاشتم در ميان قوم و با خود بيرون نبردم .