ضلالت بيرون آورم ، اكنون بيائيد و مسلمان شويد و ترك بتپرستى بكنيد . چون ضمام چنين بگفت ، هنوز شب نيامده بود كه قوم وى از زن و مرد بجملگى به إسلام در آمده بودند .
عبد اللّه [ بن ] عبّاس گفت ، رضى اللّه عنه : نشنيدم كه هيچ كس ببر قوم خود رفت و إسلام بر ايشان عرضه كرد و آنگاه قوم وى بى إنكارى او را إجابت كردند و به إسلام در آمدند ، إلّا ضمام بن ثعلبه ، كه چون قوم خود را دعوت كرد به إسلام ، او را إجابت كردند و به إسلام در آمدند .
و اللّه هو الهادى .
حكايت جارود [ و ] وفد عبد القيس
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد كه :
جارود رئيس و پيشواى قبيلهء عبد القَيس بود و دين ترسائى داشت .
پس وى با جماعتى [ 1 ] از قوم خود برخاست و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد . چون بيامده بودند و سيّد ، عليه السّلام ، را بديدند ، سيّد ، عليه السّلام ، ايمان بر ايشان عرض كرد و وى را ترغيب كرد در دين اسلام . جارود گفت : يا محمّد ، من دينى ديگر دارم و اين دين رها نتوانم كرد ، يعنى دين ترسائى . پس سيّد ، عليه السّلام ، وى را گفت كه : دين مسلمانى بهتر است از دين ترسائى .
جارود گفت : يا محمّد ، تو مرا ضامن مىشوى كه دين مسلمانى بهتر است از دين ترسائى ، و حق تعالى مرا مؤاخذ ندارد به آنكه دين ترسائى بگذارم و بدين تو كه محمّدى در آيم ؟ پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : من ترا ضمان مىشوم كه مسلمانى بهتر دينها و ملّتها است ، و حق تعالى ترا مؤاخذ ندارد به ترك دين ترسائى .
آنگاه جارود برخاست و مسلمان شد و جماعتى كه با وى بودند جمله بر پاى خاستند و مسلمان شدند . بعد از ان برخاستند و باز بر قوم خود رفتند ، عبد القيس ، و ايشان
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : پس با وى جماعتى ، و از ساير نسخ متابعت شد .