در مرثيت أربد شعرها گفته است و در سيرت مذكور است [ 1 ] .
حكايت ضمام بن ثعلبه
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد كه :
ضمام بن ثعلبه از قوم بنى سعد بود ، و قوم بنى سعد او را بفرستادند پيش سيّد ، عليه السّلام ، كه بيايد و أحوال و كيفيّت إسلام بازداند . ضمام بن ثعلبه برخاست و به مدينه آمد ، چون به مدينه رسيده بود ، بيامد و اشتر را بر در مسجد فروخوابانيد و در مسجد رفت . ضمام بن ثعلبه مردى سخت با شكوه بود و هيأتى و شكلى خوش داشت ، و موى سخت نيكو داشت و به دو شاخ بافته بود و در پيش فرو گذاشته بود . چون به مسجد درآمد ، سيّد ، عليه السّلام ، با صحابه نشسته بود ، و ضمام همچنان بر پاى باز ايستاد و گفت : كدامست پسر عبد المطلّب ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : منم پسر عبد المطلّب . ضمام گفت :
تو اى محمّد ؟ گفت : بلى ، ضمام گفت : اى محمّد ، از تو سؤالى خواهم كردن و در ان تغليظى خواهم نمودن ، بايد كه از من نرنجى . سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
هر چه خواهى بپرس . ضمام گفت : يا محمّد ، به آن خدائى سوگند به تو مىدهم كه خداى تو است و خداى جملهء عالميان است ، كه با من راست بگوى كه تو پيغمبر خدائى و اين دعوى كه همى كنى كه ترا براستى بخلق فرستادهاند ، راست مىگوئى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : به آن خدائى كه من سوگند به وى مىخورم و وى خداوند جملهء عالميان است ، كه من پيغمبر خداىام و مرا بجملهء خلق فرستاده است . ضمام ديگر گفت : كه ترا سوگند مىدهم * بدان خدائى كه خداى تو است و خداى جملهء عالميان است كه تو مىگوئى ، كه ترا فرمودهاند كه ما را بفرمائى كه ترك بت پرستيدن بكنيم و خداى ترا پرستيم ؟
سيّد ، عليه السّلام ، گفت : بلى ، همچنين سوگند مىخورم . ضمام ديگر گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] متن عربى ج 4 ص 215 تا 219 .