عامر بن الطّفيل و أربد بن قيس و جبّار بن سلمى ، هر سه مهتران قوم بنى عامر بودند ، لكن از گربزى و طرّارى كه داشتند سه شيطان بودند ، على الخصوص عامر بن الطّفيل كه مردى پليد اندرون بود ، و دشمن خداى و رسول وى بود . پس عامر با ايشان هر دو مواضعت كرد كه به اسم آنكه مسلمان مىشوند ، برخيزند و به مدينه آيند ، و سيّد ، عليه السّلام ، را بخلوت دريابند و او را بقتل آورند . و بنى عامر كه قوم ايشان بودند پيوسته گفتندى به وى كه : اى عامر ، مردم همه به إسلام آمدند و قبايل عرب جمله سر بطاعت محمّد نهادند ، تو تا كى خواهى نشستن ؟ وقت آنست كه به روى و مسلمان شوى و عداوت محمّد از دل بيرون كنى . عامر جواب دادى كه من تا محمّد را هلاك نكنم از دنبالهء وى بازنگردم . پس چون * كه با أربد بن قيس و جبّار ابن سلمى [ 1 ] مواضعت كردند كه بيايند و چنين غدرى بكنند ، هر سه برخاستند و روى در مدينه نهادند ، و عامر در راه با أربد بن قيس مواضعت كرده بود كه ، چون پيش محمّد رويم و او را خالى دريابيم ، من او را بسخن فرو گيرم و تو برخيز و شمشير به وى زن و او را هلاك كن . و أربد بن قيس بشجاعت و مردانگى مشهور و معروف بود و كارهاى بسيار از دست وى برآمده بود . پس چون به مدينه رسيدند و سيّد را ، عليه السّلام ، بخلوت دريافتند ، عامر بن الطّفيل گفت : يا محمّد ، چرا با من دوستى نكنى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، او را گفت :
آنگاه با تو دوستى كنم كه مسلمان شوى و بخداى و پيغمبر وى ايمان آورى . ديگر گفت : يا محمّد مكن و با من دوستى كن . و سيّد ، عليه السّلام ، وى را همچنان جواب داد ، و عامر ديگر بار همان سخن باز گفت و إشارت به أربد بن قيس مىكرد ، تا برخيزد و سيّد را ، عليه السّلام ، هلاك كند ، و أربد از جاى برنمىخاست . عامر چون ديد كه أربد برنمىخيزد و هيچ كار نمىكند [ 1 ] ، بخشم بر پاى خاست و روى باز پيغمبر ، عليه السّلام ، كرد و گفت : بخداى كه بروم و
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : برنمىخاست كه ضربى زند .