لكن بايد كه با تو نزديكى نكند . زن هلال گفت : يا رسول اللّه ، در وى خود هيچ حركت نمانده است ، و تا وى را اين كار افتاد ، وى را خود پرواى اين كار نيست ، نه در شب و نه در روز إلّا نماز كردن و گريستن .
كعب گفت : هم بدين حال مىبوديم تا پنجاه روز تمام بگذشت ، و چون پنجاه روز برآمده بود ، من در بام خانهء خود بودم خيمه زده و نماز بامداد كرده بودم و در آن خيمه نشسته بودم ، و از دل تنگى و غم چنان بودم كه جهان بر من تنگ آمده بود ، چنان كه حق تعالى از ان خبر مىدهد ، قوله تعالى :
ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ
[ 1 ] .
در اين حال آوازى شنيدم ، نگاه كردم و مردى ديدم كه بر سر تلّى ايستاده و آواز بلند برداشت و مىگويد :
أبشر ، يا كعب بن مالك ، بشارت باد ترا كه توبهء تو فرود آمد . و من چون آن آواز بشنيدم ، روى به خاك در نهادم و سجدهء شكر حق تعالى بگزاردم .
و چون سر برآوردم ، جامهء نيكو پوشيده بودم ، بركندم و به آن شخص دادم كه مرا بشارت داده بود ، و جامهء ديگر برخاستم و در پوشيدم و قصد خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، بكردم . و چون از خانه بيرون آمدم ، مردم همه بتهنيت و پرسش من مىآمدند ، تا به مسجد در شدم و پيغمبر ، عليه السّلام ، نشسته بود با مهاجر و أنصار . چون من در رفتم ، از مهاجر * طلحة بن عبيد اللّه ، رضى اللّه عنه ، پيش من بر پاى خاست و مرا پرسش و تهنيت كرد ، و باقى از مهاجر هيچ كس پيش من بر پاى نخاستند . كعب مىگويد كه : آن حرمت دارى كه آن روز طلحه از ان من كرد ، هرگز فراموش نكنم و منّت آن تا زندهام بر خود مىدارم .
پس چون سلام كردم ، روى مبارك سيّد ، عليه السّلام ، ديدم چون ماه شب چهارده تابان بود ، و هر گاه كه خرّمى به وى رسيدى گوئيا روى وى از ماه
هامش
[ ( 1 - ) ] توبه ، 118 .