تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 988

مساهمون:

ص٩٨٨
بهر كى سلام كردمى جواب سلام من باز ندادى ، تا يك روز از بس جفاها كه از هر كس ديده بودم مرا طاقت برسيد ، برخاستم و از دل تنگى بيرون آمدم از مدينه . و مرا ابن عمّى بود و در جهان هيچ كس از من دوستر نداشتى ، و وى را باغى بود و پيوسته در آن باغ بودى و عمارت آن مىكردى ، قصد وى كردم و گفتم كه : ساعتى پيش وى آسايش دهم و درد دلى با وى بگويم . پس چون پيش وى رفتم و سلام كردم و جواب سلام من نداد ، بنشستم و سخن با وى مىگفتم و روى از من بگردانيد . آنگاه وى را گفتم اى أبو قتاده ، اى ابو قتاده ، كه نام وى أبو قتاده بود ، تو مىدانى كه من خداى و رسول او دوست مىدارم * و در دلِ من نفاق و شرك نيست ، چرا با من سخن نمىگوئى و روى از من مىگردانى ؟ و وى هيچ جواب من نداد ، ديگر بار وى را همچنين گفتم و جواب نداد ، سؤم بار وى را همين بگفتم . اين قدر مرا بگفت : اللّه و رسوله أعلم ، يعنى خداى و رسول وى بهتر داند كه تو دوست ايشانى يا نه . آنگاه گريه‌اى بر من افتاد و بسيار بگريستم و برخاستم و به مدينه باز آمدم . چون ببازار رسيدم ، يكى ديدم كه از جانب شام آمده بود و خبر من از مردم همى پرسيد و مىگفت : كى باشد كه مرا به كعب بن مالك راه نمايد ؟ و مردم بازار ، چون مرا ديدند ، روى باز وى كردند [ 1 ] و إشارت كردند كه آنك [ 2 ] كعب بن مالك كه تو وى را طلب مىكنى . آنگاه آن شخص پيش من آمد و نامه‌اى به من داد از بر پادشاه غسّان . و چون آن نامه باز كردم ، پاره‌اى حرير سفيد ديدم كه در ان پيچيده و در آن حرير نوشته بود : أمّا بعد ، اى كعب بن مالك ، بدان كه ما شنيديم كه صاحب تو ، يعنى پيغمبر ، عليه السّلام ، سر بر تو گران داشته است و ترا از بر خود رانده است و
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : كردم ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد . [ ( 2 - ) ] ايا و ط و پا : اينك . روا : اين است .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 988 | قاضى ابرقوه