تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩
مهجور كرده است و اصحاب وى بر تو جفاها مىكنند ، و تو مرد آن نيستى كه جائى بنشينى كه چندين جفا بر تو رود و ترا مهجور و مطرود دارند ، بايد كه چون بدين نوشته واقف گشتى ، برخيزى و بيائى ببر ما تا نواخت و تيمار داشت در حقّ تو فرمائيم و مراعات و دل دارى ، چنان كه شرط باشد ، بجاى آوريم ، و آنچه ترا مراد باشد از أسباب و آئين و حشمت تو ، ترا ارزانى داريم ، و از اين جنس طومارى دراز نوشته بود . كعب بن مالك گفت كه : چون اين نامه بخواندم ، با خود گفتم كه اين ديگر باره از جملهء بلاها است كه پيش من آمده است ، كه كافرى را در حقّ من چنين خيالى افتاده است و مرا از بهر خدمت خود دعوت كرده است ، و شومى تخلّف من از خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، كار من به جائى رساند كه أركانان كفر [ 1 ] طمع در من كنند و نامه‌اى چنين به من نويسند . آنگاه برفتم و آتشى بر كردم و نامه را بسوختم ، و آن قاصد كه نامه * آورده بود زجرى تمام بكردم و به خانه رفتم و دل تنگ و اندوهناك بنشستم و همچنين مىبودم تا چهل روز بگذشت . بعد از چهل روز ، سيّد ، عليه السّلام ، كسى به من فرستاد ، و آن كس چون بيامد ، گفت : پيغمبر ، عليه السّلام ، مىفرمايد كه تو از زن خود اعتزال نماى و با وى منشين . گفتم : مرا فرموده است تا وى را طلاق دهم ؟ گفت : نه ، كه فرموده است كه با وى نزديكى و صحبت نكنى . آن وقت زن را گفتم [ 2 ] كه : اى زن ، باز خانهء پدر و خويشان رو تا ببينم كه حق تعالى خود چه حكم كرده است . و مرارة بن الرّبيع را و هلال بن أميّه را همچنين پيغام بياوردند ، لكن زن هلال بن أميّه برخاست و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، رفت و گفت : يا رسول اللّه ، هلال بن أميّه مردى پير است و كسى ندارد كه وى را خدمتى كند ، اگر فرمائى خدمت وى مىكنم . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : باكى نيست ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : اهل كفر . مج : از دار الكفر . [ ( 2 - ) ] در اصل و ساير نسخ فارسى : گفت ، و از مدلول متن عربى ج 4 ص 179 متابعت شد .