عليه السّلام ، خواهد رسيدن ، اندوه و دل تنگى مرا زيادت شد و گفتم كه :
فردا [ 1 ] پيش وى چه عذر آورم و بچه طريق از خشم و سخط وى بيرون آيم ، و مرا هزار دروغ در خاطر مىآمد كه چنين گويم و عذر چنين آورم . بعد از ان برفتم و با خويشان خود كه خداوند عقل و راى بودند * مشورت كردم ، و ايشان هر يكى رايى گفتند و تدبيرى بدست من دادند ، تا آن روز كه سيّد ، عليه السّلام ، به مدينه خواست رسيدن ، پس آن انديشهاى باطل بجملگى از خاطر من برخاست و مرا چنان روى نمود كه نجات و خلاص من نباشد إلّا در صدق و راستى ، و عزم مصمّم كردم 168 ، تا حق تعالى خود چه حكم كرده باشد . پس چون سيّد ، عليه السّلام ، به مدينه در آمد ، و عادت سيّد ، عليه السّلام ، چنان بودى كه ، چون از سفر باز آمدى ، پيشتر در مسجد رفتى و دو ركعتى بگزاردى و ساعتى بنشستى و پشت باز دادى ، تا از پرسش مردم فارغ شدى و پس برخاستى و به خانه رفتى ، و من بگذاشتم تا به مسجد در آمد و از نماز فارغ شد و پشت باز داد و مردم بتمامى بيامدند و پرسش كردند ، و آن جماعت كه أهل نفاق بودند و از غزو تبوك تخلّف نمودند ، در آمدند و سلام كردند و بنشستند ، و بعد از ان سوگندهاى دروغ آغاز كردند و بخوردند و عذرهاى باطل بياوردند و بگفتند ، و بعد از ان گفتند : يا رسول اللّه ، بخداى كه اگر ما را اين أعذار و موانع نبودى ، به هيچ حال از خدمت تو باز نايستادمانى ، و از اين غزو إعراض ننمودمانى ، و سيّد ، عليه السّلام ، به ظاهر عذر ايشان قبول كرد و از جرم ايشان تجاوز مىنمود . و اين منافقان هشتاد و اند مرد بودند .
و كعب مىگويد كه : من بعد از اين همه برفتم و سلام كردم و سيّد ، عليه السّلام ، تبسّمى بكرد كه در خشم آميخته بود ، و من برخاستم كه باز دور نشينم . پس سيّد ، عليه السّلام ، مرا گفت : بنزديك آى و بنشين . من برفتم و نزديك بنشستم ، مرا گفت : يا كعب ، چرا تخلّف نمودى و بغزو نيامدى ، آخر
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : و به مدينه رجوع كرد و نزديك بود كه برسد ، مرا اندوه بيفزود گفتم فردا .