تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 984

مساهمون:

ص٩٨٤
از جهت آن كه استظهارى داشتم و ترتيبى زيادت مرا به كار نمىبايست ، هيچ بر دل نمىنهادم ، و چون مسلمانان ترتيبها مىكردند ، من فارغ بودم و من خود گفتم كه : اگر آن روز باشد كه ايشان را به راه مىباشند ، ترتيب خود توانم كردن و با ايشان توانم رفتن ، و چند بارها ببازار رفته بودم تا چيزى بخرم از بهر راه ، و هر بار همين انديشه در آمدى و بجاى رها كردمى و هيچ نخريدمى ، و همچنين مىبودم و هيچ كار نمىگزاردم [ 1 ] * به اعتماد آنكه مرا أسبابها مهيّا است تا آن روز كه طبل فرو كوفتند و مسلمانان بيرون رفتند . بعد از آن گفتم : اكنون به يك دو روز شغلى كه دارم بازگزارم و برنشينم و از دنبالهء ايشان بروم ، و آن نيز اتّفاق نيفتاد تا دو روز برفتند و وقت فوت شد و آن وقت نشايست رفتن . و چون كار از دست رفته بود ، من عظيم اندوهناك و متحيّر شدم و هر گاه كه از خانه بيرون آمدمى و در ميان مردم رفتمى ، اندوه و دل تنگى مرا زيادت شدى ، از بهر آنكه جز از أهل نفاق و اگر نه مسلمانان هيچ كس ديگر نمىديدم و تحسّر مىخوردم كه چرا با مسلمانان نرفتم ، تا اين ساعت مرا روى منافقان مىبايد ديدن . و سيّد ، عليه السّلام ، مرا ياد نياورد تا به تبوك رسيد و يك روز گفت : ما فعل كعب بن مالك ؟ گفت : كعب بن مالك را نمىبينم چرا ؟ پس يكى از أصحاب برخاست و گفت : يا رسول اللّه ، او مردى رعناى تن‌پرور است و از گرما ترسيد و نيامد . و معاذ ابن جبل ، رضى اللّه عنه ، وى را زجر كرد و او را گفت : چرا چنين مىگوئى در حقّ وى ، اين سخن بد گفتى ، آنگاه گفت : يا رسول اللّه ، اين چنين كه اين مرد مىگويد ، ما هرگز از وى مخالفت و رعنائى نديديم ، مگر او را عذرى بوده باشد كه بدين سبب از خدمت تو تخلّف نموده است و بغزو نيامده است . پس چون سيّد ، عليه السّلام ، از غزو تبوك فارغ شده بود و به مدينه رجوع كرد ، و چون به مدينه هنوز نرسيده بود ، و بشنيدم كه سيّد ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل جملات : گفتم كه اگر آن روز . . . هيچ كار نمىگزاردم ، عينا دو بار تكرار شده است .