جاى بفراخى و نعمت اين وادى نباشد . پس بعد از مدّتى ، همچنانكه پيغمبر ، عليه السّلام ، گفته بود ، آن وادى پر از نعمت شد ، چنان كه در آن نواحى هيچ جاى بفراخى و نعمت آن وادى نبود و نباشد .
حكايت عبد اللّه المزنى كه وفات يافت
عبد اللّه بن مسعود ، رضى اللّه عنه ، حكايت كرد و گفت كه : من در غزو بودم و شبى نيم شب برخاستم و ديدم شعلهاى كه از ميان لشكرگاه برخاست و مىافروخت و من قصد آن كردم * چون نزديك آن رفتم ، عبد اللّه ذو البجادين المزنى را ديدم كه وفات يافته بود ، و گور وى فرو برده بودند ، و سيّد ، عليه السّلام ، در ميان گور وى فرو رفته بود ، و أبو بكر و عمر ، رضى اللّه عنهما ، بر سر گور وى ايستاده بودند ، و سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را مىگويد :
أدنيا إلىّ أخاكما .
گفت : فرو دهيد به من برادر شما ، يعنى عبد اللّه ذى البجادين را .
أبو بكر و عمر ، رضى اللّه عنهما ، عبد اللّه را بگور فرو هشتند ، و سيّد ، عليه السّلام ، وى را بر دست مبارك خود برگرفت و او را در لحد نهاد ، و چون وى را در لحد نهاده بود ، دست برداشت و گفت :
اللّهم إنّى أمسيت راضيا عنه [ 1 ] ، فارض عنه .
گفت : بار خدايا ، من از عبد اللّه راضىام ، تو نيز از وى راضى باش .
عبد اللّه مسعود گفت كه : من چون چنان ديدم ، با خود گفتم كه : كاشكى كه من عبد اللّه ذى البجادين بودمى . و او را از بهر آن ذو البجادين مىگفتند كه وى را ، چون داعيهء اسلام برخاست و قصد آن كرد كه به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، رود و مسلمان شود ، قوم وى وى را منع كردند و نمىگذاشتند كه بيامدى و مسلمان شدى و پيوسته او را همى رنجانيدند و كار بر وى تنگ برگرفته
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : قد امسيت عنه راضيا .