گاوى كوهى نزديك قصر آن پادشاه رفت ، چنان كه سر و روى در قصر وى مىماليد ، و پادشاه بر بام گوشك با زن خود ايستاده بود و تماشا مىكرد ، بعد از ان زن پادشاه بپادشاه گفت كه : هرگز شبى بدين خوشى و زيبائى ديدهاى ، ماهتاب روشن و شكار كوهى بر در ايستاده است ، به زير نروى كه اين گاو را صيد كنى ، تا تماشائى بكنى و ساعتى در دنبالهء اين شكار اسب بدوانى ؟ پادشاه بعد از ان گفت كه : تمنّاى من همه وقتى چنين بوده است ، چرا نروم ؟ پادشاه فرود آمد و بفرمود تا اسب نوبتى وى بياوردند ، و جنيبتها در كشيدند و زينها بر ايشان ساز دادند ، و بر نشست و برادر خود و جماعتى از خاصگيان با خود برنشاند و روى در دنبالهء آن گاو كوهى نهاد ، و گاو از پيش مىرفت و ايشان روى در دنبالهء آن گاو كوهى نهاده بودند ، تا آن وقت كه از شهر بيرون شدند و همچنان مىراندند تا بدان جايگاه رسيدند كه خالد بن الوليد كمين ساخته بود .
و ناگاه كمين بر ايشان بگشود و برادر پادشاه را بكشت و پادشاه را بگرفت و جماعتى كه با وى بودند ، بعضى را بكشت و بعضى را بگريختند [ 1 ] . و برادر پادشاه قباى اطلس در * پوشيده بود ، سخت ظريف و نيكو و زيبا ، و حواشى آن مطرّز بدرّ و جواهر ، خالد آن قبا از بر وى بر كند و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، فرستاد ، پيش از آنكه خود به تبوك بازگشتى . و عرب هرگز جامهاى چنان نديده بودند ، پس برفتند و دست بران مىماليدند و تعجّب مىنمودند . پس سيّد ، عليه السّلام ، چون ايشان را ديد كه تعجّب مىنمودند ، گفت :
أ تعجبون من هذا ؟ فو الّذى نفسى بيده لمناديل سعد بن معاذ فى الجنّة أحسن من هذا
[ 2 ] .
گفت : عجب مىداريد شما اين جامه را ، به آن خدائى كه جان محمّد در دست
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : و بعضى باز پس گريختند و برفتند .
[ ( 2 - ) ] در اصل : احسن من هذا القبا .