تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 919

مساهمون:

ص٩١٩
اين سخن بگفت ، صفوان زجر وى كرد و گفت : خاموش باش كه آخر چون كسى از قريش فرمان بر ما دهد ، بهتر از ان كه از هوازن فرمان بر ما دهند . پس آن كمين‌گاهها سخت بود و لشكر پراگنده بود . و ديگر شيبة بن عثمان بن [ أبى ] طلحه كه پدر وى در أحد بقتل آورده بودند ، پس وى آن ساعت كه هزيمت بر مسلمانان افتاد ، گفت : اين ساعت بروم و خون پدر خود از محمّد باز خواهم ، كه هرگز وى ازين خالىتر نمىبينم ، پس قصد آن كرد كه برود و سيّد را ، عليه السّلام ، بقتل آورد . چون بنزديك سيّد ، عليه السّلام ، رسيد ، وى را درد دل فرو گرفت و بيفتاد و در پيش وى نتوانست رفتن ، بعد از ان چون مسلمان شد ، اين حكايت خود باز كردى [ 1 ] . و سيّد ، عليه السّلام ، آن روز بر استرى سبز خنگ [ 2 ] نشسته بود و عبّاس فرود آمده بود و لگام وى فرو گرفته بود بدست . پس چون سيّد ، عليه السّلام ، آواز بسيار بداد و مسلمانان نشنيدند و از هزيمت باز نگرديدند ، عبّاس را گفت : يا عبّاس ، تو آواز بده و أنصار را برخوان و أصحاب سمره را ، [ و أصحاب سمره ] آن بودند كه در حديبيه با پيغمبر ، عليه السّلام ، بيعت كرده بودند . و عبّاس ، رضى اللّه عنه ، مردى جسيم ضخم بود و آواز بلند داشتى ، و چون سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود كه أنصار و أصحاب سمره را برخوان ، آواز برداشت و ايشان را برخواند و ايشان جمله آواز وى بشنيدند ، پس گفتند : لبّيك ، لبّيك . و هر كسى از جاى خود از آن جانب كه آواز شنيده بودند بتعجيل مىدويدند و مىرفتند ، چنان كه اگر كسى از اشتر فرود آمده بود ، باز آن نمىپرداخت كه بر شتر نشستى و همچنان شتر رها مىكردند و مجرّد با سلاح مىدويدند و مىآمدند ، تا صد مرد از أنصار بر سر پيغمبر ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : چون مسلمان شد خود حكايت كرد ، و از روا و ايا متابعت شد . [ ( 2 - ) ] خنگ مطلق سفيد عموما ، و اسب سفيد خصوصا ، و چون بسبزى مايل باشد سبز خنگ گويند ( رشيدى ) .