تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 908

مساهمون:

ص٩٠٨
بگزارد و عوض باز داد . و چون اين همه كرده بود ، منادى بفرمود تا در ميان قوم بنى جذيمه هر كى او را حقّى مانده است يا چيزى از ان وى ضايع شده است يا ظلمى و حيفى بر وى رفته است بيايد و بگويد تا تدارك وى باز كنيم ، * و حقّ وى ، چنان كه مىبايد دادن ، بدهيم و رضاى وى بطلبيم . ايشان گفتند : ما را هيچ حقّى بنماند و آنچه از آن ما بود ، بتمامى باز رسيد . آنگاه مرتضى على نصيبه‌اى كه مانده بود از آن مال كه آورده بود هم بر ايشان صرف كرد و ميان ايشان قسمت كرد و ايشان را گفت : اگر شما [ را ] چيزى بنماند ، امّا تمامى خاطر مبارك پيغمبر ، عليه السّلام ، تا فارغ خاطر باشد و هيچ كس [ را ] سخنى بر وى نماند ، اين بقيّت مال ديگر بر شما قسمت كردم . پس أمير المؤمنين على ، رضى اللّه عنه ، چون رضاى آن قوم بدست آورد بدين طريق ، برخاست و باز پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و أحوال بگفت كه من با ايشان چه كردم و بعد از ان گفت : يا رسول اللّه ، بعد از ان كه حقهاى ايشان گزارده بودم ، احتياط را بقيّتى كه مانده بود از آن مال كه تو داده بودى ، هم بر ايشان قسمت كردم . پس سيّد ، عليه السّلام ، از آن حركت سخت شاد شد و خرّم گشت و او را گفت : يا على ، أصبت و أحسنت . گفت : اى على ، سخت نيكو ، و بجاى خود كردى آنچه كردى . 154 و ميان خالد بن الوليد و عبد الرّحمن ابن عوف گفتاره برفت ، از بهر آنكه عبد الرّحمن بن عوف به وى گفت كه : اين حركت كه كردى نه بجاى خود بود و چيزى كه پيغمبر ، عليه السّلام ، ترا نفرموده بود چرا كردى ؟ پس خالد وى را گفت : آخر كارى بد بجاى تو نكردم كه خون پدرت عوف باز خواستم ، و پدر عبد الرّحمن ، عوف ، اين قوم كشته بودند . عبد الرّحمن او را گفت : دروغ مىگوئى كه تو ايشان را نه از بهر خون پدر من كشتى ، كه من پيش ازين خون پدر باز خواسته بودم و آن كس كه پدر من كشته بود باز كشتم ، و ليكن تو ايشان را از بهر خون عمّ خود فاكه بن مغيره را باز كشتى ، و عمّ خالد فاكه بن مغيره همين قوم كشته بودند . 155