مكّه دويد ، آن جايگاه كه سيّد ، عليه السّلام ، فرود آمده بود . أمّ هانى حكايت كرد كه : چون بيامدم ، سيّد را ، عليه السّلام ، فرود آمده بود ، ديگر بار حكايت كرد كه : چون بيامدم ، سيّد را ، عليه السّلام ، ديدم به بالاى مكّه و غسلى مىكرد و فاطمه ، رضى اللّه عنها ، ايستاده بود و جامهء وى در دست داشت ، چون از غسل فارغ شد و جامه در پوشيد ، هشت ركعت نماز چاشت بكرد ، و چون از نماز فارغ شده بود ، روى باز من كرد و گفت : مرحبا و أهلا يا أمّ هانى ، خير است بچه [ كار ] آمدهاى ؟ پس من أحوال حارث ابن هشام و زهير بن أبى أميّه بگفتم كه پناه بخانهء من آوردند و مرتضى على درآمد و ايشان را بخواهد كشتن و من ايشان زينهار دادهام . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
قد أجرنا من أجرت و أمنّا من أمّنت .
گفت : اى أمّ هانى ، برو و فارغ باش كه هر كى تو ايشان را زينهار دادى و ما نيز وى را زينهار داديم ، و هر كى تو او را ايمن كردى ما او را ايمن كرديم ، برو و على را بگوى تا ايشان را هيچ نگويد و تعرّضى نرساند . گفت : بيامدم و على را بگفتم ، و على * دست از كشتن ايشان بداشت .
چون چند روز بر آمده بود و مردم آراميده بودند ، سيّد ، عليه السّلام ، روزى برنشست و بيامد ، و همچنان كه بر سر راحله نشسته بود ، هفت بار طواف خانهء كعبه بكرد و هر بارى ، چون بنزديك حجر الأسود رسيدى ، نيزهاى كوچك در دست داشت و آن نيزه دراز كردى و بر حجر الأسود ماليدى و بگذشتى و طواف كردى . و چون از طواف فارغ شده بود ، كليد خانهء كعبه از عثمان بن طلحه [ 1 ] بخواست ، كه وى كليددار خانهء كعبه بود ، و در خانه باز گشود و در اندرون خانهء كعبه رفت ، و صورتى چند از
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : عثمان بن ابى طلحه .