مىگفتم ، عمر ، رضى اللّه عنه ، خاموش * نمىشد و دستورى مىطلبيد تا وى را بكشد . آنگاه من نيز آواز برداشتم و گفتم : اى عمر ، خاموش باش ، بخداى كه اگر بجاى أبو سفيان كسى ديگر بودى از قبيلهء بنى عدىّ كه وى خويشاوند تو بودى ، اين چندين مبالغت در كشتن وى ننمودى [ 1 ] ، ليكن از بهر آنكه مىدانى كه أبو سفيان از قبيلهء عبد مناف است و وى خويشاوند ماست ، اين چندين مبالغت مىنمائى بكشتن وى . بعد از ان عمر ، رضى اللّه عنه ، مرا گفت :
خاموش باش ، اى عبّاس ، كه آن روز كه [ 2 ] تو إسلام آوردى من به إسلام تو خرّم تر بودم از آنكه پدرم خطّاب ايمان آورده بودى ، از براى آنكه من مىدانستم كه پيغمبر ، عليه السّلام ، به إسلام تو خرّمتر باشد از إسلام پدرم .
پس چون گفتار دراز شد و اين خطابها ميان من و عمر برفت ، سيّد ، عليه السّلام ، مرا گفت : يا عبّاس ، أبو سفيان را برگير و بخيمهء خود [ 3 ] بر تا صبح بر آيد و آن وقت او را پيش من آور . پس عبّاس ، رضى اللّه عنه ، گفت :
من أبو سفيان را برگرفتم و به وثاق خود بردم و آن شب پيش من بود . چون صبح برآمد ، او را گفتم : برخيز تا به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، رويم ، و او را برگرفتم و در پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، بردم . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : ويحك يا أبا سفيان ، هنوز وقت آن نيامد كه كلمهء لا إله إلّا اللّه بگويى [ 4 ] ؟ أبو سفيان گفت : پدرم و مادرم فداى تو باد ، حلم و كرم تو بيش از آن است ، و يقين دانستم [ 5 ] كه اگر با خداى تعالى خدائى ديگر بودى ، اين همه رنج و بلا بر سر ما نيامدى . ديگر پيغمبر ، عليه السّلام ، وى را گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : مبالغت مىنمائى در بكشتن وى بعد ننمودى ، و بر طبق ساير نسخ نقل شد .
[ ( 2 - ) ] در اصل بخلاف ساير نسخ : كه اگر آن روز كه .
[ ( 3 - ) ] روا : به وثاق خود .
[ ( 4 - ) ] روا : بگويى و خود را خلاص دهى .
[ ( 5 - ) ] روا : بيش از آن است كه بتوان گفت يقين دانستم .