پيغمبر ، عليه السّلام ، بقهر در مكّه رود ، بيايند و زينهار خواهند ، و چون پارهاى راه رفته بودم ، آواز أبو سفيان بن حرب شنيدم كه با بديل بن ورقاء [ 1 ] اين سخن مىگفت كه : اى بديل ، من هرگز چندين آتش نديدم كه قومى از عرب برافروخته بودند و چندين سواد لشكر نديدم كه نشسته بودند ، نمىدانم كه اين كدام قوم باشند [ 2 ] ، مگر قوم خزاعهاند كه از بهر حرب بنو بكر بيرون آمدهاند ؟ و ديگر أبو سفيان گفت كه : هرگز قوم خزاعه [ را ] چندين سواد نبوده است و نباشد . بديل جواب داد كه : قوم خزاعه باشند كه از بهر حرب با قوم بنو بكر بيرون آمده باشند . ديگر أبو سفيان گفت : قوم خزاعه [ را ] چندين سواد و آتش نباشد . عبّاس گفت ، رضى اللّه عنه : چون من آواز ايشان بشنيدم و بشناختم ، در پيش رفتم و آواز دادم و أبو سفيان را بخواندم .
أبو سفيان چون آواز من بشنيد ، گفت : مادرم و پدرم فداى تو باد ، در اين وقت از كجا مىآئى و بكجا مىروى ؟ و ميان عبّاس و أبو سفيان دوستى عظيم بود .
عبّاس گفت : ويحك اى أبو سفيان ، خبر ندارى ؟ گفت : نه . گفت : اينك محمّد با ده هزار سوار و پياده به مرّ الظّهران فرو آمده است و قصد مكّه دارد ، واى بر قريش اگر زودتر از ان كه به مكّه * رسد ، نيايند و زينهار نخواهند و اى أبو سفيان ، تو اين ساعت تدبير كار خود كن ، كه چون ترا ببينند ، بى درنگى ترا گردن بزنند . أبو سفيان گفت : مادرم و پدرم فداى تو باد ، اكنون چه حيلت كنم تا من پيشتر ايمن شوم ، و آنگاه بروم و قريش را خبر دهم . عبّاس گفت : بيا و با من بدين استر نشين ، تا ترا در پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، برم و زينهار خواهم ، و بديل بن ورقاء هم از اين جاى باز گردد و قريش را خبر دهد . أبو سفيان با عبّاس ، رضى اللّه عنه ، برنشست بر اسطر [ 3 ] پيغمبر ،
هامش
[ ( 1 - ) ] بر طبق متن عربى ج 4 ص 42 و 45 ، حكيم بن حزام نيز با اين دو نفر همراه بوده است .
[ ( 2 - ) ] مج بمتابعت از متن عربى ج 4 ص 44 : كه اين قوم كدام باشند ؟
بديل بن ورقاء جواب وى مىداد كه مگر اين قوم خزاعه . . .
[ ( 3 - ) ] كذا بخلاف دو سطر قبل .