لكن أبو سفيان بن حرب و بديل بن ورقاء [ 1 ] ، هر دو با هم از بهر تجسّس أحوال از مكّه بيرون آمده بودند و همچنان رانده بودند ، تا بنزديك مرّ الظّهران كه سيّد ، عليه السّلام ، فرود آمده بود . و هم در آن مدّت عبّاس با أهل و عيال * از مكّه بيرون آمده بود و به مدينه هجرت خواست كردن ، و در راه سيّد ، عليه السّلام ، يافته بود و با وى باز گرديده بود . و همچنين أبو سفيان [ ابن ] حارث بن عبد المطلّب كه پسر عمّ سيّد بود ، عليه السّلام ، و عبد اللّه ابن [ أبى ] أميّة بن مغيره كه عمّهزادهء پيغمبر ، عليه السّلام ، بود ، به مدينه مىرفتند ، به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمدند تا ايشان را أمان دهد و راه به خود دهد [ و ] [ 2 ] در ميان مكّه و مدينه پيغمبر را ، عليه السّلام ، يافته بودند . و سيّد ، عليه السّلام ، از ايشان بغايت رنجيده بود ، از بهر آنكه ايشان در حقّ سيّد ، عليه السّلام ، حركتهاى خارج كرده بودند و سخنهاى نافرجام گفته بودند . پس چون ايشان برسيدند ، دستورى خواستند كه سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را دستورى دهد و در پيش وى روند و حال خود بگويند . سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را دستورى نداد و راه به خود نداد . بعد از ان ايشان برخاستند و پيش أمّ سلمه رفتند تا وى شفاعت كند . و أمّ سلمه خواهر عبد اللّه بن [ أبى ] أميّه بود و در خانهء پيغمبر ، عليه السّلام ، بود . أمّ سلمه پيش سيّد ، عليه السّلام ، رفت و گفت : يا رسول اللّه ، ايشان عم زاده و عمّهزادهء تواند ، چه باشد اگر ايشان به پيش خود رها كنى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : أبو سفيان بن حارث كه عمزادهء من است ، آنست كه در حقّ من چنان كارها كرده است ، و عبد اللّه كه عمّهزادهء منست [ 3 ] ، آنست كه در حقّ من چنان سخنها گفته است ، اكنون از بهر چه ايشان را راه به خود دهم ؟ أبو سفيان [ بن حارث ] چون بشنيد كه پيغمبر ، عليه السّلام ، شفاعت أمّ سلمه قبول نكرد ، دل تنگ
هامش
[ ( 1 - ) ] متن عربى ج 4 ص 42 : + و حكيم بن حزام .
[ ( 2 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل در اينجا : عم زاده . متن عربى ج 4 ص 43 : ابن عمتى و صهرى .