گرفتم و برنشستم و بيامدم . قريش گفتند : اين كار به إجازت محمّد كردى ؟
أبو سفيان گفت : نه . پس گفتند : على بر تو افسوس [ 1 ] مىكرد ، و اين نه كارى بود كه تو كردى . أبو سفيان گفت : من ازين بيش نمىتوانستم كردن .
پس سيّد ، عليه السّلام ، لشكر ترتيب كرده بود و مردم را آگاهى داده بود كه علمها [ 2 ] تمام برگيرند و برگها و أسبابها چنان كه به كار مىبايد بسازند ، ناگاه برنشست و از مدينه بيرون آمد بعزم مكّه . و چون از مدينه بيرون آمد ، اين دعا بگفت :
اللّهم خذ العيون و الأخبار عن قريش [ 3 ] حتّى نبغتها فى بلادها .
گفت : بار خدايا ، خبرها از قريش پوشيده دار ، تا ناگاه ما بر سر ايشان رسيم . و چون سيّد ، عليه السّلام ، از مدينه بيرون رفت ، حاطب بن أبى بلتعه [ 4 ] نامهاى به قريش نوشت بپنهان سيّد * عليه السّلام ، و لشكر وى ، و آن نامه بزنى داد تا از پيش لشكر برود و قريش را آگاهى دهد . آن زن نامهء وى بستد و در ميان موى سر خود پنهان كرد و از پيش لشكر برفت .
جبرئيل ، عليه السّلام ، بيامد و سيّد را ، عليه السّلام ، هم در حال خبر داد .
سيّد ، عليه السّلام ، مرتضى على و زبير بن العوّام ، رضى اللّه عنهما ، بخواند و ايشان را گفت : حاطب بن أبى بلتعه نامهاى چنين بر قريش نوشته است و بدست فلان زن داده است كه به مكّه برد و قريش را از رفتن ما خبر دهد ، اكنون شما هر دو برنشينيد و از دنبالهء آن زن برويد و هر كجا آن زن بيابيد ، باز پس آوريد و نامه از وى بستانيد . پس مرتضى على و زبير بن العوّام
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : ريشخند . افسوس ، بمعنى بازى و ظرافت و سخر و لاغ هم هست ( برهان ) .
[ ( 2 - ) ] ايا و ط و پا : اعلام داد كه .
[ ( 3 - ) ] در اصل : من قريش .
[ ( 4 - ) ] در اصل در بعضى از موارد : حاطب بن ابى طلحه .