هر دو برنشستند و از دنبالهء آن زن برفتند و آن زن در راه بيافتند كه بر اشتر نشسته بود و خوش مىراند و مىرفت ، چون به وى رسيدند ، او را گفتند : از اشتر فرود آى ، از اشتر فرود آمد و او را بجستند و هيچ نامه نيافتند با وى ، پس او را گفتند : اين نامه كه حاطب بن أبى بلتعه نوشته است و به تو داده است كجا بردى ؟ آن زن إنكار كرد و گفت : هيچ نامه به من نداده است ، و هر چند با وى مىگفتند وى إقرار نمىكرد . بعد از ان مرتضى على ، رضى اللّه عنه ، خشم گرفت و شمشير بركشيد و سوگند بخورد كه اگر نامه بيرون نياوردى ترا گردن بزنم ، تا سخن پيغمبر خداى ، عليه السّلام ، خلاف نباشد و او گفته است كه نامه با تو است . زن ، چون ديد كه مرتضى على تند شده است و اگر نامه بيرون نياورد او را هلاك خواهد كردن ، دست در زير مقنعه كرد [ 1 ] و نامه از ميان موى سر بيرون آورد و در پيش مرتضى على و زبير بن العوّام ، رضى اللّه عنهما ، انداخت . پس زن باز گردانيدند و به پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آوردند و آن نامه بنهادند . و چون سيّد ، عليه السّلام ، آن بديد ، حاطب بن أبى بلتعه كه نامه نوشته بود برخواند و گفت : چرا چنين كردى ؟ حاطب گفت :
يا رسول اللّه ، بدان خدائى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه قصد من در اين نامه نوشتن خيانتى و غدرى نبود از بهر مسلمانان ، لكن از بهر آن كه زن و فرزند من در مكّهاند ، و مرا قبيله و عشيره آن * جايگاه نيست كه مرا بديشان استظهارى و قوّتى بودى ، لكن گفتم كه : اين نامه به قريش نويسيم و ايشان را آگاهى دهيم كه مرا بدان سبب استظهارى پيش ايشان پيدا شود و منّتى حاصل آيد . عمر برخاست و گفت : يا رسول اللّه ، مرا دستورى ده تا وى را گردن بزنم كه اين مرد منافق است . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : تند شد و شمشير بكشيد و گفت : اگر نامه بيرون نياورى ، بدين سوگند ، كه بر سرت زنم و هلاك كنم و پيغامبر گفته است كه نامه با تو است و او دروغ نگويد هرگز ، دست زير مقنعه كرد .