تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥
هيچ كس بجاى پدر نبود و تا تو از پيش من بدر رفتى ، از آن حال بگرديدى . پس أبو سفيان از پيش دختر بدر آمد و به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، رفت و التماس تجديد عهد و زيادت مدّت صلح كرد و هر چند مىگفت ، سيّد ، عليه السّلام ، او را جوابى نداد و التماس وى مبذول نمىداشت . پس أبو سفيان از پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، بيرون آمد و به پيش أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، [ آمد ] و شفاعت بسيار بكرد تا أبو بكر با وى بيايد و با يك ديگر يك بار ديگر پيش سيّد ، عليه السّلام ، روند و شفاعت كنند از بهر تجديد عهد . و أبو بكر رضى اللّه عنه ، قبول نكرد و با وى نرفت . أبو سفيان ، چون از پيش أبو بكر بيرون آمد و نوميد شد ، برخاست و به پيش عمر ، رضى اللّه عنه ، رفت و همچنين شفاعت كرد تا وى در باب صلح سخنى گويد . و عمر بر وى تندى مىنمود و گفت : بحقّ آن خدائى كه مرا بياوريده است [ 1 ] ، كه اگر تقديرا با من مورچه‌اى يار بودى و هيچ كس ديگر مرا يارى نبودى ، من از جهاد كفّار باز نايستادمى ، فكيف كه لشكر إسلام به حمد اللّه ظاهر است و نصرت دين حقّ حاصل و حاضر است . أبو سفيان ، چون از پيش عمر نوميد شد ، برخاست و به پيش مرتضى على آمد ، رضى اللّه عنه ، و بسيار بگفت ، مگر كه مرتضى على ، رضى اللّه عنه ، به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، رود و شفاعت كند از بهر صلح و تجديد عهد . على ، رضى اللّه عنه ، گفت : ويحك يا أبا سفيان ، كار از ان بيرون رفته است كه كسى شفاعت كند يا تواند كردن يا سخن كسى بمحلّ قبول افتد ، از بهر آنكه پيغمبر ، عليه السّلام ، نيّتى كرده است و عزمى مصمّم كرده ، و پيغمبران خداى ، صلوات اللّه عليهم ، چون عزمى مصمّم كردند ، ايشان را از ان باز نتوان داشت . پس چون على ، رضى اللّه عنه ، اين چنين بگفت ، فاطمه * رضى اللّه عنها ، نشسته بود و أمير المؤمنين حسن ، رضى اللّه عنه ، پيش وى نشسته بود ، أبو سفيان روى به فاطمه
هامش
[ ( 1 - ) ] ساير نسخ : بيافريده است .