مسلمان شده بود . أهل مكّه از إسلام وى خبر نداشتند ، و در غزو خيبر حاضر بود . سيّد ، عليه السّلام ، چون از فتح خيبر فارغ شد و به مدينه باز آمده بود ، حجّاج بن علاط برفت و گفت : يا رسول اللّه ، اگر دستورى دهى به مكّه روم و مالى كه مرا آنجاست برگيرم و بياورم ، و نقدى كه از ان حجّاج بدست زن وى بود در مكّه ، و باقى چيزى بود كه متفرّق بود پيش هر كس .
پس سيّد ، عليه السّلام ، او را دستورى داد ، بعد از ان حجّاج گفت :
يا رسول اللّه ، أهل مكّه از إسلام من خبر ندارند ، و چون آنجا روم و خواهم كه مال خود بيرون آورم ، ضرورت مرا دروغى چند ببايد گفتن . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : برو [ 1 ] ، و بهر طريق كه توانى مال خود بدر آور . پس حجّاج بن علاط برخاست و روى در مكّه نهاد ، چون بنزديك مكّه رسيده بود ، جماعتى از قريش بيرون مكّه آمده بودند و نشسته بودند و تعرّف حال سيّد ، عليه السّلام ، مىكردند ، از بهر آنكه شنيده بودند كه سيّد ، عليه السّلام ، لشكر كرده بود و به خيبر رفته بود . و خيبر فارياب [ 2 ] حجاز بود ، و بسيار كاراستى [ 3 ] قريش و أهل مكّه از آن جايگاه بود و حصنهاى محكم در آنجا بود و مردان مرد بودند [ 4 ] و نمىخواستند كه سيّد ، عليه السّلام ، بريشان ظفر يابد و دست يا بى ، و چنان صورت بسته بودند كه لشكر خيبر لشكر إسلام بهزيمت كند و بسيار از ايشان بقتل آورد . چون حجّاج بن علاط بديدند كه از جانب مدينه مىآمد ، همه از پيش وى باز دويدند و گفتند : يا حجّاج ، چه خبر دارى از محمّد ؟ و چنان مىپنداشتند كه حجّاج مسلمان نشده است .
حجّاج تلبيس كرد با ايشان و گفت : اى قريش ، چنان است كه مراد
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : يا رسول اللّه اگر خواهم كه مال خود از كفار مخلص كنم بهواى كافران سخنى چند بخلاف راستى ببايد گفت ، سيد فرمود برو .
[ ( 2 - ) ] فارياب ، زمينى را گويند كه با آب رودخانه و آب كاريز مزروع شود ( برهان ) .
[ ( 3 - ) ] روا : كارستى . پا : كار راستى .
[ ( 4 - ) ] روا : مردان دلاور آنجا بودند .