عنه ، به پنهان قريش پيش او رفت و او را گفت : اى حجّاج ، اين چه خبر است كه از تو نقل مىكنند ؟ اكنون با من راست بگوى . حجّاج سر در گوش عبّاس نهاد و گفت : اگر با خوددارى تا آنچه راست است با تو بگويم .
عبّاس گفت : بگوى و فارغ باش . حجّاج گفت : اكنون برو و فارغ باش تا آن ساعت كه به راه مىباشم ، و آن وقت بيا تا بگويم [ 1 ] . عبّاس ، رضى اللّه عنه ، برفت ، و چون دانست كه حجّاج به راه خواهد بود ، هم بپنهان قريش پيش وى شد و أحوال باز پرسيد . حجّاج گفت : يا عبّاس ، اين سخن كه من ترا خواهم گفت تا سه روز با خوددار * و با هيچ كس مگوى ، و بعد از ان تو دانى . عبّاس گفت : چنين كنم . پس حجّاج گفت : يا عبّاس ، بدان كه برادرزادهء تو محمّد ، عليه السّلام ، خيبر را بگشود و جمله مالها كه در خيبر بود برگرفت و أهل خيبر جمله شاگرد خود گردانيد و صفيّه دختر ملك يهود به خانه برد ، و كار چنانست كه دوستان مىخواهند [ 2 ] ، و من مسلمان شدهام و آمده بودم كه مالها كه در مكّه بود باز جمع آورم [ 3 ] و به مدينه روم ، و من اين حيلت از بهر آن بساختم و سخنى چند از بهر دل خوشى قريش بگفتم و مال جمع كردم و اينك مىروم . حجّاج اين سخن بگفت و روانه شد . و عبّاس ، رضى اللّه عنه ، روانه شد و خرّم باز خانه گرديد و بعد از سه روز پيراهنى نيكو معطّر [ 4 ] گردانيد بعطرهاى خوش [ 5 ] [ و ] در پوشيد و عصا در دست گرفت و بيرون آمد و به مسجد رفت و در طواف كعبه آمد . قريش ، چون عبّاس را ديدند كه زينتى بيش از ان هر روز بر خود كرده بود و بشادى طواف كعبه مىكرد ، بيامدند و گفتند : اى عبّاس ، ما مىدانيم كه تو در آتش محبّت و مصيبت محمّد مىسوزى ، لكن
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : بيا تا با تو بگويم .
[ ( 2 - ) ] روا : دوستان وى خواهند .
[ ( 3 - ) ] در اصل : آوردم ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .
[ ( 4 - ) ] روا : مخلق .
[ ( 5 - ) ] در اصل : پيراهنى نيكو معطر گردانيد معطر گردانيد بعطرهاى خوش .