دل خوشى داد . أبو بصير از بهر دل پيغمبر ، عليه السّلام ، برخاست و با قاصدان قريش [ 1 ] برفت ، چون باز ذو الحليفه [ 2 ] رسيده بود ، أبو بصير در سايهء ديوارى بنشست ، و قاصدان قريش دو مرد بودند ، هر دو پيش وى بنشستند و با يكى ازيشان شمشيرى بود . أبو بصير گفت به وى : شمشير تو چگونه است ؟ گفت : شمشيرى نيكوست . أبو بصير گفت : مرا ندهى كه بنگرم ؟ گفت : چرا ندهم ، پس آن مرد شمشير خود بدست أبو بصير داد .
[ أبو بصير ] آن شمشير بركشيد و در دست خود مىجنبانيد ، ناگاه برخاست و بر سر وى زد و او را بكشت ، آن يكى ديگر بگريخت و باز مدينه رفت ، و سيّد ، عليه السّلام ، در مسجد نشسته بود ، چون آن مرد را ديد كه مىآمد ، گفت :
اين مرد بترسيده است . چون نزديك آمد ، سيّد ، عليه السّلام ، او را گفت :
ترا چه رسيده است كه بترسيدهاى ؟ گفت : يا رسول اللّه أبو بصير رفيق مرا بكشت و من بگريختم و باز پيش تو آمدم ، هنوز زمانى [ بر ] نيامده بود كه أبو بصير نيز برسيد و شمشير آن مرد در برافگنده . چون درآمد گفت :
يا رسول اللّه ، تو بعهد خود وفا نمودى و [ مرا ] باز پيش لشكر [ 3 ] قريش گسيل كردى ، لكن مرا دل نداد كه ديگر بار باز ميان ايشان روم و آن مرد را بكشتم و خود را خلاص دادم . سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
ويل امّه محشّ حرب لو كان معه رجال .
گفت : واى بر مادر أبو بصير ، كه پسرش سخت دلاور و مردانه مردى است و جنگانگيز مردى است ، و اگر با وى چند مرد ديگر بودى از دست وى كارها برآمدى . و اين سخن تحريضى بود كه سيّد ، عليه السّلام ، بتعريض أبو بصير را بگفت و إجازتى * بود كه إشارت به وى داد تا برخيزد و
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : و با قاصدان خويش برفت ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .
[ ( 2 - ) ] در اصل : حليفه ، ذو الحليفه قريهاى است بفاصلهء شش يا هفت ميل از مدينه و ميقات اهل مدينه از آنجا است . ( حاشيهء متن عربى ج 3 ص 337 )
[ ( 3 - ) ] كذا .