گفته بود باز گفت . مكرز بازگرديد و باز پيش قريش شد و جوابى كه از پيغمبر ، عليه السّلام ، شنيده بود باز گفت . قريش ديگر بار سخن وى باور نداشتند .
و ديگر حليس بن علقمه [ 1 ] را برسولى بفرستادند ، * به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام . و حليس مهتر قومى بود [ 2 ] كه در حوالى مكّه مقام داشتند و با قريش هم سوگند بودند . پس حليس برخاست و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد . پس سيّد ، عليه السّلام ، چون وى را از دور بديد با صحابه گفت : اين مرد كه مىآيد از قومى خداى ترس است و ياد حق بر ايشان غالب است ، اكنون اين اشتران كه از بهر قربان آوردهايم قلائد و أوتاد در گردن ايشان كنيد و پيش ايشان در آوريد ، تا ايشان اين اشتران ببينند و يقين بدانند كه ما از بهر زيارت آمدهايم نه از بهر قتال . و سيّد ، عليه السّلام ، هفتاد سر شتر نيكو از بهر قربان آورده بود ، چون از مدينه مىآمد إحرام بعمره گرفته بود از بهر آنكه تا مردم بدانند كه نه از بهر جنگ به مكّه مىرود . پس أصحاب برخاستند و آن اشتران كه از بهر قربان آورده بودند درآوردند و قلائد و أوتاد در گردن ايشان كرده و آثار هدى بر ايشان پديد كرده . و حليس كه رسول قريش بود ، چون آن را بديد ، وى را رقّتى تمام پيدا شد و آب در ديدگان آورد [ 3 ] و او را يقين شد كه سيّد ، عليه السّلام ، از بهر زيارت آمده است نه از بهر جنگ . بعد از ان برخاست و باز پيش قريش آمد و أحوال بگفت و رقّتى تمام از خود بنمود ، از بهر آن شتران قربان كه ديده بود و گفت : اى قريش ، نشايد كه محمّد از زيارت
هامش
[ ( 1 - ) ] متن عربى ج 3 ص 326 : ثم بعثوا اليه الحليس بن علقمة او ابن زبان .
[ ( 2 - ) ] متن عربى ج 3 ص 326 : و كان يومئذ سيد الاحابيش ( گروهى از مردم كه از يك قبيله نباشند ) ، و هو احد بنى الحارث بن عبد مناة بن كنانه .
[ ( 3 - ) ] در متن عربى 326 دربارهء برفت آمدن حليس و روان شدن آب از ديدگان وى ذكرى نشده است .