تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
أبو بكر . عروه گفت : اگر نه آن بودى كه او را بر من يد منّتى * ثابت شده است ، من او را جواب باز دادمى ، لكن از بهر آن منّت وى را بحل كردم ، و بعد از ان عروه با سيّد ، عليه السّلام ، سخن مىگفت ، و چنان كه قاعدهء عرب باشد بى مبالات [ 1 ] دست دراز همى كرد و سخن همى گفت . پس مغيرة بن شعبه ، رضى اللّه عنه ، سلاح پوشيده بود و بر سر پيغمبر ، عليه السّلام ، ايستاده بود ، هر گاه كه عروه دست دراز كردى كه با پيغمبر ، عليه السّلام ، گويد سخن ، مغيرة بن شعبه تازيانه بر دست وى زدى و گفتى : دست كوتاه كن و با پيغمبر ، عليه السّلام ، به ادب [ سخن ] گوى . و مغيره خويشاوند عروه بود ، لكن عروه او را باز نمىشناخت ، گفت : يا محمّد ، اين كيست ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : اين برادرزادهء تو است ، مغيرة ابن شعبه . عروه گفت : وى خود هنوز ديك بود كه كون خود پاك نمىتوانست كردن ، و امروز بدان مقام رسيده است كه با من چنين درشتى كند ، و عروه از بهر آن اين سخن به مغيره مىگفت كه با وى إحسانهاى بسيار كرده بود [ 2 ] ، و از جمله مغيره در جاهليّت سيزده تن كشته بود و عروه از مال خود از بهر او سيزده بار ديت داده بود . پس عروه چون ديد كه أصحاب پيغمبر ، عليه السّلام ، وى را تعظيم چنان مىكردند و عزّت وى چنان مىنهادند كه اگر وضوئى مىساخت آب وضوى وى برمىگرفتند و مىآشاميدند و اگر آبى از دهن مىانداخت مىدويدند و چون توتيا در چشم مىكشيدند و اگر موئى از سر و محاسن وى بيفتادى از بهر آن يك ديگر را مشت زدندى و برگرفتندى ، پس او را سخت عجب آمد . و چون رسالت گزارده بود و سخن سيّد ، عليه السّلام ، شنيده بود ، برخاست و باز پيش قريش آمد و قريش را گفت : اى قريش ، بدانيد كه من سفر بسيار كرده‌ام و پادشاهان بسيار
هامش
[ ( 1 - ) ] متن عربى ج 3 ص 327 : ثم جعل يتناول لحية رسول اللّه ، صلعم . [ ( 2 - ) ] روا : + پيش از آنكه به اسلام در آمده بود .