مرا مطاوعت مىكنند و به إسلام درآيند ، و اگر نه كه عرب بر من چيره گردند و مرا از ميان بردارند ، آنگاه مراد قريش خود حاصل آيد و خونى در گردن ايشان نباشد . بديل بن ورقاء و آن جماعت كه با وى بودند ، چون سخن پيغمبر ، عليه السّلام ، بشنيدند ، برخاستند و باز پيش قريش رفتند و گفتند :
اى قريش ، شما تعجيل مىكنيد بجنگ محمّد ، و لكن محمّد خود سر جنگ با شما ندارد و به زيارت كعبه آمده است نه بجنگ و محاربت . پس جماعت قريش سخن ايشان باور نداشتند و چنان گمان بردند كه سيّد ، عليه السّلام ، مواضعتى با ايشان بكرده است . و اين تهمت كه قريش بردند ، از ان بود كه بديل بن ورقاء و آن جماعت كه با وى بودند ، از قبيلهء خزاعه بودند ، و نيز هر أحوالى كه در مكّه برفتى ايشان باز پيغمبر ، عليه السّلام ، نمودندى ، كه قبيلهء خزاعه در جاهليّت و إسلام هواخواه و دوست خواه [ 1 ] پيغمبر ، عليه السّلام ، بودند . پس چون ايشان رسالت پيغمبر ، عليه السّلام ، به قريش گزاردند ، قريش گفتند : ما هرگز محمّد به مكّه نگذاريم [ 2 ] ، كه اگر ما وى را به مكّه گذاريم ، عرب گويند كه محمّد بقهر در مكّه رفت و قريش با وى برنيامدند .
پس قريش ديگر بار مكرز بن حفص برسولى به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، فرستادند تا أحوال بتحقيق باز داند كه سيّد ، عليه السّلام ، از بهر چه كار آمده است . مكرز بيامد و سيّد ، عليه السّلام ، چون مكرز از دور بديد ، گفت : اين مرد كه مىآيد مردى غدّار است ، [ مكرز ] در آمد و رسالت بگزارد و حال باز پرسيد ، سيّد ، عليه السّلام ، همچنانكه أوّل بار
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : دوستدار .
[ ( 2 - ) ] روا : و اين جماعت از قبيلهء خزاعه بودند و قبيلهء خزاعه اگر چه كافر بودند ليكن هواخواه سيد بودند ، آنچنانكه هر چه در مكه برفتى از نيك و بد ايشان باز پيغامبر نمودندى و پيوسته تعصب وى كردندى ، گفتند ما محمد به مكه نگذاريم .