داد ، و من او را سخنها گفتم كه چرا مسطح را دشنام مىدهى ، آخر نه وى از مهاجرانست و از أصحاب سيّد ، عليه السّلام ، است ؟ مادر مسطح گفت :
يا عايشه در حق تو چنين و چنين گفتند ، مگر ترا خبر نيست كه مسطح با جماعتى در حقّ تو چه گفتهاند ؟ گفتم : نه كه مرا خبر نيست . مادر مسطح گفت : يا عايشه ، در حقّ تو چنين و چنين گفتند ، از أوّل تا آخر شرح بازداد .
پس من او را گفتم : اين چنين سخنى در حقّ من گفتهاند ؟ گفت : بلى . چون من آن سخنها بشنيدم ، دودى بسر من درآمد و از پاى درافتادم و از خود برفتم و بيامدند و مرا باز خانه بردند . بعد از ان چندانى بگريستم كه نزديك بودى كه جگر من پاره شدى و چون من باز خود آمدم ، روى باز مادر كردم و گفتم :
شايد كه چنين سخنى در حقّ من گفته باشند و چندين روز برآيد و مرا آگاهى نباشد ؟ مادرم [ 1 ] گفت : اى دختر ، تو خود را چندين مرنجان كه عادت چنين رفته است كه شوهرى كه زنى از ميان زنان دوستر دارد و او را بمزيد نظر و التفات مخصوص گرداند ، زنان ديگر در ان كوشند كه وى را از چشم شوهر بيفگنند و دروغها بر وى بندند و شبهتها بدست آرند ، اكنون تو صبر كن تا حق تعالى چه حكم كند .
و سيّد ، عليه السّلام ، چون سخن مردم بسيار بشنيد ، بر منبر رفته و حمد و ثناى خداى تعالى بگفت و موعظهء بسيار بگفت و بعد از ان گفت :
[ أيّها النّاس ] ما بال رجال [ 2 ] يؤذوننى فى أهلى ، و يقولون عليهم غير الحقّ ، و اللّه ما علمت منهم إلّا خيرا ، و يقولون [ ذلك ] لرجل و اللّه ما علمت منه إلّا خيرا ، و ما يدخل بيتا من بيوتى إلّا و هو معى .
گفت : اين جمعى منافقان را * چه افتاده است كه مرا مىرنجانند و
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل و روا و ايا و پا : پدرم و بر طبق ط و متن عربى ج 3 ص 312 نقل شد .
[ ( 2 - ) ] در اصل : حال .