برنشستند و بجنگ سيّد ، عليه السّلام ، آمدند و زمانى مصاف دادند و بعد از ان پشت بدادند و هزيمت بر خود گرفتند و زن و فرزند و هر چه داشتند بجاى رها كردند و برفتند . و لشكر إسلام از قفاى ايشان برفتند و بسيار از ايشان بقتل آوردند و زن و فرزند ايشان [ 1 ] جمله بغارت ببردند و جملهء مال ايشان بستدند . پس چون اين فتح حاصل شد ، هم از آن منزل بازگرديدند و باز مدينه آمدند .
حكايت مرد مهاجر و انصارى و سبب نزول إذا جاءك المنافقون
[ 2 ] 126 چون سيّد ، عليه السّلام ، از غزو بنى المصطلق بازگرديد و در راه كه مىآمد بسر آبى منزل كرده بود ، و دو مرد ، يكى از مهاجر و يكى از أنصار ، زحمت نمودند و بخصومت درآمدند . أنصارى بانگ زد و مردم خود به يارى خواند يعنى أنصار ، و مرد مهاجر نيز بانگ زد [ 3 ] و مهاجر را به يارى خود خواند ، و خصومتى سخت برخاست . و عبد اللّه بن أبىّ بن سلول كه سر منافقان بود نشسته بود و جماعتى از قوم وى [ پيش وى ] بودند . پس چون چنان ديد ، خشم گرفت و شاخ نفاق سر از اندرونش بر زد و گفت [ 4 ] : چون مهاجر به پيش ما آمدند ، درويش بودند و ما ايشان را مال داديم و عاجز بودند و ما ايشان را شوكت و قوّت داديم ، اكنون خود را باز نمىشناسند و بما باز گرديدهاند و بر ما جفا مىكنند ، و اين همان مثل است كه عرب پيش از ما گفتهاند :
سمّن كلبك يأكلك .
گفتهاند كه : سگ خود را فربه كن تا ترا بخورد ، لكن فردا كه به مدينه
هامش
[ ( 1 - ) ] ساير نسخ : + و هر چه داشتند .
[ ( 2 - ) ] منافقون ، 1 .
[ ( 3 - ) ] روا : آواز داد .
[ ( 4 - ) ] روا : و نفاقش از اندرون پيدا شد و گفت .