تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 779

مساهمون:

ص٧٧٩
چون عمر ، رضى اللّه عنه ، ندا كرد در حوالى [ لشكر در خود افتادند ] [ 1 ] و كوچ كردند و سبب ندانستند كه چه بود ، و عبد اللّه بن أبى بن سلول ، چون بشنفت كه زيد بن أرقم آمده است و سخنهاى وى جمله در حضرت سيّد ، عليه السّلام ، نقل باز كرده است ، هم در حال برخاست و به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، آمد و سوگند خورد كه اين سخنها ، كه زيد بن أرقم در خدمت تو از قول من نقل كرده است ، من نگفته‌ام . و اين عبد اللّه بن أبىّ [ بن ] سلول در ميان قوم خود عظيم شريف و مطاع بود ، چون وى چنان گفت ، جماعتى از أنصار كه در خدمت سيّد ، عليه السّلام ، بودند ، گفتند : يا رسول اللّه ، مگر كه زيد [ بن ] أرقم آمده است و نيك نشنفته است و بغلط ترا چيزى گفته است ، و عبد اللّه اين نگفته باشد . و چون سيّد ، عليه السّلام ، بر نشسته بود ، أسيد بن * حضير كه از جملهء رؤساى أنصار بود ، پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و گفت : يا رسول اللّه ، خير است كه اين ساعت رحلت فرمودى . گفت : نشنيدى كه صاحب شما چه [ سخنها گفته است ؟ أسيد بن حضير گفت : يا رسول اللّه ، صاحب ما كيست ؟ ] گفت : عبد اللّه بن أبىّ . أسيد گفت : يا رسول اللّه ، چه گفت ؟ گفت : دعوى كرده است كه چون به مدينه باز رود ، مهاجر از مدينه بدر كند تا عزّ از ذلّ پيدا شود . أسيد گفت : يا رسول اللّه ، وى دروغ گفت ، بلكه تو او را از مدينه بيرون كنى اگر خواهى ، و أعزّ تو اى و أذلّ وى است [ 2 ] ، لكن يا رسول اللّه ، تو خاطر خود مرنجان از سخن وى كه ، چون تو بسعادت به مدينه در آمدى ، [ 3 ] قوم وى تاج ساخته بودند كه بر سر وى نهند و آن را بجواهر و لآلى منظوم [ 4 ] كرده بودند و وى را بر تخت خواستند نشاندن و
هامش
[ ( 1 - ) ] عبارات داخل [ ] از مج نقل شد . [ ( 2 - ) ] روا : و عزيز تو اى و ذليل اوست . ط : و عز از آن تو است و ذل از آن وى است . [ ( 3 - ) ] روا : چون سعادت تو به مدينه آمدى . [ ( 4 - ) ] ط و پا : مرصع .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 779 | قاضى ابرقوه