رفت ، تيرى بر أكحل [ 1 ] وى زدند و خون از وى روان شد و سعد گفت :
بار خدايا ، اگر ميان لشكر إسلام و قريش هنوز قتالى مانده است مرا مهلت ده تا آن دريابم و اگر نه مرا چندان زندگانى ده كه يهود بنى قريظه كه عهد پيغمبر ، عليه السّلام ، شكستهاند ، بكام خود ببينم . پس حق تعالى دعاى وى قبول كرد و وى را چندانى حيات بخشيد كه بديد كه سيّد ، عليه السّلام ، بنى قريظه را بقتل آورد و قلعهء ايشان بستد و مال ايشان برگرفت ، و بعد از ان سعد بن معاذ هم بدان زخم ، كه وى را رسيده بود در خندق به أكحل وى ، خون گشوده شد و از وى خون روان شد تا شهيد شد [ 2 ] .
و صفيّه خواهر حمزه ، رضى اللّه عنه ، در روز خندق بر بامى بود كه آن سراى تعلّق به حسّان بن ثابت مىداشت و يكى از جهودان بنى قريظه درآمد و گرد آن سراى مىگرديد و تجسّس مىكرد ، و صفيّه آواز داد و حسّان بن ثابت را بخواند و گفت : اين مرد يهودى گرد سراى تو مىگردد و تجسّسى مىكند ، مگر كه بجاسوسى آمده است كه يهود بنى قريظه مىدانند [ 3 ] كه اين ساعت پيغمبر ، عليه السّلام ، و جملهء [ صحابه ] بجنگ مشغولاند ، و اين ساعت يهودى فرستادهاند تا تفحّص كند و لشكر بر سرما مىآورد ، اى حسّان ، برو وى را بكش . و حسّان مردى شاعر بود و در قتال دستى نداشت ، گفت : اى دختر عبد المطلّب ، اين نه كار منست . پس صفيّه عمودى برگرفت و به زير دويد و بر سر آن يهودى زد و او را بقتل آورد و زود باز بام سراى آمد ، و حسّان را گفت : برو و جامهء وى برگير . حسّان گفت : مرا زهره نباشد كه به زير فرود روم ، آنگاه يهودى را همچنان با جامه بگذاشتند .
هامش
[ ( 1 - ) ] اكحل ، رگ ميانگى دست كه آن را رگ هفت اندام و ميزاب البدن گويند يا آن رگ حيات است ( منتهى ) .
[ ( 2 - ) ] روا : سعد را از آن زخم خون گشاده شد و باز نايستاد تا شهيد شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : مىداند : و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .