سلمان منّا [ 1 ] أهل البيت .
يعنى سلمان نزد من چون أهل بيت من است . و لشكر كفّار ، چون بيامدند و خندق مىديدند ، بازمىگرديدند و به پيش نمىتوانستند [ 2 ] آمدن . بعد از ان سوارانى چند چابك كه در لشكر كفّار بودند ، از ميان لشكر خود بيرون مىآمدند ، و گرد بر گرد خندق مىگرديدند و جائى طلب مىكردند كه تنگتر از ان نبود . و چون راه بيافتند ، اسبان در آن راه تنگ راندند ، و از خندق بازگذشتند و به بالا برآمدند * و روى در مسلمانان نهادند ، و مرتضى على ، رضى اللّه عنه ، با جماعتى از مسلمانان از پيش ايشان باز شدند ، و از جمله سواران كفّار كه آمده بودند ، يكى عمرو بن عبد ود بود كه در قريش از وى مردانهتر نبود ، و چون وى پيش آمد و مرتضى على بديد ، عنان اسب بگردانيد ، مرتضى على گفت : يا عمرو ، نه تو عهد كردهاى كه أهل قريش هر چه به تو گويند بشنوى ؟
گفت : بلى . على ، رضى اللّه عنه ، گفت : اكنون من ترا مخيّر مىكنم ميان دو چيز ، و تو از آن هر دو يكى قبول بايد كرد . عمرو گفت : بگو . مرتضى على ، رضى اللّه عنه ، گفت : اوّل آنست كه مسلمان شوى . وى گفت : مرا إسلام به كار نيايد . 112 پس مرتضى على گفت : اى عمرو ، اگر مىخواهى كه مرا بكشى من نيز مىخواهم كه ترا بكشم ، پس عمرو نيز در خشم شد و گفت : اى على ، مگر تو از جان خود سير شدهاى كه چنين دليرى با من مىكنى ، و شمشير بركشيد و روى در مرتضى على نهاد ، و زمانى با يك ديگر جنگ كردند ، و بعد از ان مرتضى على شمشير بر ميان وى زد و وى را از اسب جدا كرد و بقتل آورد . و سواران ديگر ، چون ديدند كه عمرو بن عبد ود بكشتند ، پشت بدادند و هزيمت بر خود گرفتند و هم از آن جانب كه گذشت بودند ، اسبها برانگيختند ، و بعضى در خندق باز ماندند و بعضى ديگر بازگشتند و برفتند . و مرتضى على ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : السلمان منى .
[ ( 2 - ) ] ايا و ط و پا : نمىيارستند .