بود . چون كعب بن الأسد بدانست كه حيىّ [ بن أخطب ] بطلب وى آمده است ، به اندرون خانه [ رفت [ 1 ] ] و در از روى * حيىّ [ بن أخطب ] دربست ، از بهر آنكه نمىخواست كه نقض عهد سيّد ، عليه السّلام ، كند .
حيىّ بدر خانهء وى شد و در بكوفت [ 2 ] ، كعب بن أسد در از پيش وى نكرد [ 3 ] و از اندرون خانه جواب وى داد ، گفت : اى حيىّ [ 4 ] برو كه تو ميشومى [ 5 ] و من با محمّد عهد كردهام و نخواهم شكستن . حيىّ گفت : تو در از پيش من از بهر آن نمىكنى [ 6 ] كه دو تا نان نبايد آوردن كه پيش من بنهى . اين سخن در كعب بن أسد تغيّر كرد و در از پيش وى باز گشود . پس حيىّ به اندرون خانه شد و گفت : اى كعب بن أسد ، از بهر تو كارى ساختهام كه ترا عزّ جاودان [ 7 ] اندران حاصل شود . كعب بن أسد گفت : آن چيست ؟ گفت : ده هزار مرد از قريش هم سوگند خود كردهام و آوردهام و اينك بدر مدينه نزول كردهاند ، و قرار آنست كه از در مدينه بنروند [ 8 ] تا محمّد و أصحاب وى مستأصل كنند ، اكنون تو نيز با ما عهد بكن و لشكر خود به يارى ما فرست . كعب بن أسد گفت : لا و اللّه كه اين سخن كه تو مىگوئى ذلّ جاويد درانست و من با محمّد عهد نخواهم شكستن ، كه من از وى جمله وفا و احسان ديدهام و هر چه گفت همه راست گفت و هيچ خلافى از وى پيدا نشد كه ما را بدان [ 9 ] سبب نقض عهد وى كنيم ، و اين لشكر كه تو آوردهاى ابرى بى باران است كه امروز اين
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] در اصل : بگرفت ، و از ط نقل شد . روا : در بزد .
[ ( 3 - ) ] ط و پا : نگشود .
[ ( 4 - ) ] در اصل : اى كعب .
[ ( 5 - ) ] روا و ط و پا : مردى شومى .
[ ( 6 - ) ] روا و پا : نمىگشائى .
[ ( 7 - ) ] روا و ط و پا : جاويد .
[ ( 8 - ) ] در اصل : بنه روند .
[ ( 9 - ) ] روا : كه ما را عذرى باشد كه بدان .