شدند و به هيچ حال راه بر سر آن نمىتوانستند بردن ، بعد از ان به حضرت سيّد ، عليه السّلام ، آمدند و گفتند : يا رسول اللّه ، ما به هيچ موجب راه بدان نمىتوانيم نهادن و عاجز شديم . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : پارهاى آب بياوريد ، پس آب بياوردند و سيّد ، عليه السّلام ، چيزى بر آن آب خواند و گفت :
اين بر سر آن سنگ فروريزيد ، و آن آب بياوردند و بر سر سنگ فرو ريختند ، هم در آن حال آن سنگ بگداخت و چون شمع نرم شد ، مسلمانان آن را به يك لحظه از پيش برداشتند .
معجزهء دوم
خواهر عبد اللّه [ بن ] رواحه مىگويد [ 1 ] كه :
قدرى خرما بدخترك دادم تا به عبد اللّه برد ، پسر رواحه ، و وى آن را بچاشت به كار برد ، و سيّد ، عليه السّلام ، بر سر خندق نشسته بود و دخترك را ديد كه آن خرما برداشت و مىگذشت . وى را گفت : يا بنيّه ، اين چيست كه دارى ؟ دخترك گفت : قدرى خرما است كه به عبد اللّه [ بن ] رواحه مىبرم تا آن را بچاشت به كار برد . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : بياور بنزديك من ، و دختر به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، برد و آن خرما در هر دو مشت داشت و در هر دو دست سيّد ، عليه السّلام ، ريخت ، و چندان بود كه دو مشت سيّد ، عليه السّلام ، پر نشد [ 2 ] . پس سيّد ، عليه السّلام ، تائى جامه بخواست و فرو كشيد و آن خرما بر سر آن ريخت ، و يكى در خدمت سيّد ، عليه السّلام ، ايستاده بود وى را گفت : آواز ده تا أهل خندق همه برآيند و چاشت بخورند . آن مرد آواز داد و گفت : همه برآئيد . و أهل خندق همه
هامش
[ ( 1 - ) ] در متن عربى ج 3 ، ص 228 ، اين خبر از خواهر عبد اللّه بن رواحه نقل نشده و ناقل آن دختر خواهر اوست كه خود شاهد معجزهء دوم بوده است .
[ ( 2 - ) ] در اصل و ساير نسخ فارسى بخلاف متن عربى ج 3 ص 229 : پر شد .