سخن است كه تو مىگوئى ، نه ما ديك از پيش وى بيرون آمديم و هيچ لشكر با وى نبود و به همه لشكر كه ما بر وى بگذاشتيم چندانى نبود كه سر اشترى بتوانند خورد ؟ معبد گفت : اى أبو سفيان ، ترا غلط است كه آن روز كه تو ديدى لشكر از مدينه بيرون نيامده بودند ، از بهر آنكه مىپنداشتند كه جنگ نخواهيد كردن ، اين ساعت كه اين واقعه بديشان افتاد بجملگى جمع آمدند و هر لشكر ديگر كه در حوالى مدينه بود همه بمعاونت خود خواندهاند * و اينك با محمّد به حمراء الأسد نزول كردهاند ، و از خشم آتش از دهان ايشان فرو مىبارد و از تحسّر انگشتان خود بدندان فرو مىگيرند و مىگويند كه : بمصاف نرفتيم تا بر قوم ما چنين واقعهاى افتاد ، و اگر شما اين ساعت از اين منزل كوچ نكنيد كه باز مكّه رويد خود ببينيد كه بر شما چه آيد و آنگاه دانيد كه من راست گفتم .
معبد ، بعد از ان كه اين سخنها گفته بود و اين مبالغتها نموده بود ، شعرى بگفت در حقّ پيغمبر ، عليه السّلام ، و صفت لشكر وى ، چنان كه قاعدهء عرب بود كه در وصف چيزها مبالغت كردندى ، و بعد از ان پيش ايشان فرو خواند و ايشان را گفت كه : من چون لشكر محمّد و كثرت ايشان بديدم طبع من مرا بدان داشت كه اين بيت در صفت لشكر وى بگويم :
كادت تهدّ من الأصوات راحلتى * إذ سالت الأرض بالجرد الأبابيل
تردى بأسد كرام لا تنابلة * عند اللّقاء و لا ميل معازيل [ 1 ]
فظلت عدوا أظنّ الأرض مائلة * لمّا سموا برئيس غير مخذول
فقلت : ويل ابن حرب من لقائكم * إذا تغطمطت البطحاء بالجيل
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : معاذل .