و لكن از بنى خزاعه بود و قبيلهء خزاعه على الخصوص بجملگى دوست دار و هواخواه سيّد ، عليه السّلام ، بودند و در حقّ وى هرگز خيانت نكرده بودند ، چه آن كس كه مسلمان شده بود * و چه آن كس كه مسلمان نشده بود . پس اين معبد ، چون سيّد ، عليه السّلام ، بديد ، بيامد و سلام كرد و تعزيت بگزارد و گفت : يا محمّد ، مرا سخت آمد واقعهء أحد و ما چنان مىخواستيم كه اين واقعه بر دشمنان تو بودى ، أمّا اميد چنان مىداريم كه كار تو بالائى گيرد و دشمنان تو مقهور و مخذول گردند . چون اين سخن بگفت برخاست و روى در مكّه نهاد .
و أبو سفيان و لشكرش بمنزلى رسيدند كه او را [ 1 ] روحاء گفتندى ، ديگر بار انديشه كردند و با هم گفتند كه : اى قوم ، ما اين ساعت ظفرى چنين بر محمّد و قوم وى يافتيم و خيار أصحاب وى بكشتيم و مثله كرديم ، مثل حمزه كه پشت و پناه لشكر وى بود بقتل آورديم و از راه برداشتيم و وهنى عظيم بود كه در كار وى آورديم ، اكنون پيشتر از آنكه وى با خود آيد [ 2 ] و قوّتى و مددى ديگر از جائى طلب كند ، ما را ديگر بار معاودتى بايد كرد كه باز مدينه رويم و وى را و بقيّت أصحاب وى را از راه برداريم و به يك بار از كار وى و قوم وى فارغ شويم ، كه هرگز ديگر ما را اتّفاق نيفتد و چنين فرصتى ما را نباشد . پس ايشان در اين سخن بودند كه معبد بن أبى معبد الخزاعى برسيد ، و چون أبو سفيان وى را بديد و گفت : اى معبد ، بيا تا از محمّد و أصحاب وى چه خبر دارى كه سر آن داريم كه ديگر باره برويم و او را و أصحاب او را مستأصل گردانيم . معبد گفت : اى أبو سفيان ، اين چه سخن است كه تو مىگوئى ، اينك محمّد كه با لشكرى گران بيرون آمده است و به حمراء الأسد فرود آمده است و از قفاى شما خواهد آمدن ، و اين لشكر كه من از ان وى ديدم ، اگر بر كوه زنند از جاى بردارند . أبو سفيان از سخن وى تعجّب نمود و گفت : اى معبد ، اين چه
هامش
[ ( 1 - ) ] ساير نسخ : آن را .
[ ( 2 - ) ] روا و ط و پا : باز خود آيد .