[ إنّ ] المؤمن لا يلدغ من جحر مرّتين .
گفت : مؤمن دو بار از يك سوراخ [ 1 ] مار نگزد ، پس بفرمود و او را بكشتند . و روايتى ديگر [ آنست ] كه [ چون ] ابو عزّهء شاعر زينهار خواست ، سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
و اللّه لا تمسح عارضيك بمكّة [ بعدها ] و تقول : خدعت محمّدا مرّتين .
گفت : نه بخداى كه ترا دستورى ندهم ، هم انبار [ 2 ] كه به مكّه روى و دست بريش فرود آورى و گوئى كه : محمّد دو بار بفريفتم . پس زبير بن العوّام را بفرمود كه برخيز و او را گردن بزن . زبير برخاست و وى را گردن بزد .
و آن يك ديگر معاوية بن المغيره خويش عثمان بود ، رضى اللّه عنه ، و پناه به وى برد تا او را زينهار خواهد . پس عثمان به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، رفت و زينهار خواست و سيّد ، عليه السّلام ، گفت : يا عثمان * از بهر دل تو وى را زينهار دادم ، به شرط آنكه اگر او را بعد از سه روز در مدينه بيابند او را بكشند . پس اتّفاق چنان افتاد كه بعد از سه روز در مدينه بود و نرفته بود و جائى پنهان بود ، و سيّد ، عليه السّلام ، زيد بن حارثه و عمّار ابن ياسر هر دو بطلب وى فرستاده بود و ايشان را گفت : وى را در فلان موضع طلب كنيد كه وى آن جايگاه پنهان است . برفتند و هم در آن موضع كه پيغمبر ، عليه السّلام ، نشان داده بود او را بيافتند و هم در حال او را بقتل آوردند .
پس چون سيّد ، عليه السّلام ، از حمراء الأسد باز مدينه آمد ، عبد اللّه بن أبىّ [ بن ] سلول كه سردار منافقان بود و در ميان قوم أنصار از وى شريفتر نبود و هر روز جمعه او را جاى مخصوص بودى كه بنشستى و هيچ كس ديگر آنجا نتوانستى نشستن ، و چون سيّد ، عليه السّلام ، خطبه خواندى او
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : سولاخ .
[ ( 2 - ) ] ايا و پا : اين بار .