حكايت مقتل حمزه از زبان وحشى
[ 1 ] و وحشىّ بزيست در دنيا تا زمان معاويه و در شام مقام داشتى در شهر حمص ، و جماعتى بيرون رفتند [ و ] از وى [ 2 ] پرسيدند كه : حمزه ، رضى اللّه عنه ، چگونه كشتى ؟ و وحشىّ در آن وقت بغايت پير شده بود ، چنان كه از پيرى سر در پيش افكنده بود و لكن حسّ و إدراكش به حال خود بود ، چنان كه يكى از جماعت كه پيش وى آمده بودند در حال طفوليّت وحشىّ را ديده بود يك بار و هرگز ديگر وى را نديده بود ، و چون بيامد و سلام كرد ، وحشىّ سر برداشت و وى را گفت : اى پسر ، تو نه عبيد اللّه بن عدىّاى [ 3 ] ؟
گفت : بلى . وحشىّ گفت : تو در فلان وقت كه در قبيلهء بنى سعد شير مىخوردى ، من آن جايگاه حاضر بودم و مادرت بر اشترى نشسته بود [ و ] به جائى مىرفت ، * مرا گفت : اى وحشىّ پسرم بردار و به من ده ، من ترا برداشتم و بمادرت دادم و بعد از ان هرگز ديگر ترا باز نديدم تا اين ساعت ، و اكنون كه بر من سلام كردى و در تو نگاه كردم و ترا بازشناختم بدان يك لحظه كه ترا ديده بودم . مردمان را عجب آمد و تعجّب مىكردند ، و بعد از ان حكايت مقتل حمزه ، رضى اللّه عنه ، كرد و گفت :
من غلام جبير [ بن ] مطعم بودم ، و چون قريش لشكر گرد كردند كه بجنگ پيغمبر ، عليه السّلام ، روند ، جبير مرا بخواند و گفت : اى وحشىّ ، اگر تو با لشكر قريش به روى و عمّ محمّد ، حمزه ، بعوض عمّ من طعيمه [ 4 ] بكشى ، تو از بندگى من آزادى و بعد از ان من خلعت دهم ترا و
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : بازگفتن وحشى مقتل حمزه را . ايا و پا : بازگفتن مقتل حمزه از زبان وحشى .
[ ( 2 - ) ] روا : و جماعتى پيش وى رفتند و از وى .
[ ( 3 - ) ] در اصل : عبد اللّه بن عدى .
[ ( 4 - ) ] در اصل : طعمه .