مسيلمهء كذّاب . و وحشىّ عظيم مولع بود بر خمر [ 1 ] و عظيم دوست داشتى ، و چون مسلمان شد ، از ان باز نايستاد و چون وى [ 2 ] شرب كردى ، عمر ، رضى اللّه عنه ، او را درّه [ 3 ] زدى ، و وحشى ديگر بار * معاودت كردى ، تا عمر ، رضى اللّه عنه ، بفرمود و او را از ديوان خلع كردند و نان وى از ديوان باز گرفتند [ 4 ] . و وحشى بدان سبب عظيم متوارى [ 5 ] شد ، چنان كه عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : من مىدانستم كه حق تعالى قاتل حمزه را چنين فرونگذارد و هر گاه كه باشد او را مالش دهد . اين بود حكايت مقتل حمزه ، رضى اللّه عنه ، از زبان وحشى .
باز آمديم باز سر قصّه أحد چون قتل گرم شد و لشكر از هر دو جانب بمصاف مشغول شدند و هر كس مرد خود مىطلبيدند و مبارزت مىنمودند ، و مصعب بن عمير كه علمدار پيغمبر ، عليه السّلام ، بود در پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، ايستاده بود ، و مصاف با كافران مىكرد تا وى را بكشتند ، و آن كس كه وى را بكشت پنداشت كه پيغمبر [ را ] كشته است [ 6 ] عليه السّلام ، و باز بر كافران دويد و گفت : محمّد را بكشتم . بعد از ان ايشان قوّت گرفتند و حمله آوردند .
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : مولع بود بخمر خوردن . روا : مولع بود بر شرب خمر .
[ ( 2 - ) ] روا : هر وقت .
[ ( 3 - ) ] ط : حد . دره ، بالكسر آلت زدن ( منتهى ) .
[ ( 4 - ) ] در اصل : باز گرفت ، و بر طبق روا و ايا و ط ضبط شد .
[ ( 5 - ) ] كذا در اصل و روا و ايا و پا . ط : متألم خاطر . و شايد متوارى شدن او مربوط باشد بمخفى شدن او پس از فتح مكّه .
[ ( 6 - ) ] در اصل : كه پيغمبر است كشته است . روا : آن كس كه وى را كشت پنداشت كه پيغامبر است ، و از ايا متابعت شد .