طريق خلاص مىخواهى ، ترا هيچ روى ديگر نيست جز آنكه به خدمت وى روى [ 1 ] و ايمان آورى . پس چون من از آن مرد بشنيدم ، قصد خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، كردم و وى را آنگاه خبر بود كه من بر بالاى سر وى ايستاده بودم و مىگفتم : أشهدُ أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه .
و پيغمبر ، عليه السّلام ، در من نگاه كرد و گفت : توئى وحشىّ ؟ گفتم : بلى ، يا رسول اللّه . گفت : اگر نه كلمهء شهادت گفته بودى ، با تو بگفتمى كه چه مىبايد كردن ، اكنون بنشين و با من حكايت كن تا عمّ من حمزه را چگونه بكشتى ، و من بنشستم و همچنان حكايت كه با شما كردم با وى نيز بگفتم . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : برخيز و چنان كن كه هرگز روى تو نبينم .
وحشىّ گفت : من بعد از ان هرگز نيارستمى كه به خدمت وى شدمى تا عهد خلافت أبى بكر ، رضى اللّه عنه ، كه سيّد ، عليه السّلام ، بجوار حق رسيد و لشكر إسلام بجنگ مسيلمه كذّاب رفتند ، [ من همان حربه را كه امير المؤمنين حمزه را بدان شهيد كرده بودم برگرفتم و با مسلمانان بجنگ مسيلمهء كذّاب رفتم [ 2 ] ] و چون مصاف در پيوستند ، بپرسيدم كه مسيلمهء كذّاب كدام است ، و مرا بنمودند و در ميان لشكر ايستاده بود و شمشير در دست داشت ، و من قوام وى بگرفتم و حربه بينداختم و راست بسينهء وى زدم و از پشت وى بدر آمد .
مسيلمه بانگ برآورد و گفت : قتلنى العبد الأسود [ 3 ] . گفت : فلان بندهء سياه مرا بكشت ، يعنى وحشىّ ، اين بگفت و جان بداد . بعد از ان مسلمانان بر كشتن وى چندان شادى كردند كه بر قتل حمزه ، رضى اللّه عنه ، تضرّع نكردند ، و در قتل حمزه ، رضى اللّه عنه ، چندانى غم نخورده بودند كه در قتل وى شادى كردند .
و وحشىّ هر وقتى گفتى كه : بهترين مردان عالم در خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، حمزه بود و من كشتم و بترين خلق پس از وى هم من كشتم ، يعنى
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل بخلاف ساير نسخ : رويم .
[ ( 2 - ) ] از مج نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در متن عربى از قول عبد اللّه بن عمر : سمعت يومئذ صارخا يقول : قتله العبد الاسود .