نصارى جمله محكوم و مطيع ايشان بودند ، لكن چون پيغمبر ، عليه السّلام ، به مدينه درآمد و أهل مدينه جمله بهواى او برخاستند و بيشترين ايشان بدين حقّ درآمدند و موافقت و متابعت سيّد ، عليه السّلام ، پيش گرفتند ، و ايشان هر دو بدانستند كه با حضور و وجود سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را در مدينه رونقى و حكمى و جاهى نباشد و هر چه بود باطل گردد ، آنگاه حسد آوردند و شقاوت پيش گرفتند و متابعت سيّد ، عليه السّلام ، ننمودند . و يكى سر بنفاق برآورد ، و يكى سر بخصمى پيغمبر ، عليه السّلام ، و از مدينه خروج كرد و به مكّه رفت .
امّا آن يكى كه سر بنفاق برآورد ، عبد اللّه [ بن ] أبىّ [ بن ] سلول بود . و حكايت وى چنان بود كه : چون سيّد ، عليه السّلام ، در مدينه آمد ، آن عبد اللّه [ بن ] أبىّ [ بن ] سلول مهتر و بزرگ مدينه بود و أهل مدينه بيشتر به هوا و تعصّب وى بودند و عظيم در بند تمكين كار وى بودند ، و خواستند [ 1 ] كه وى را بر تخت نشانند و تاج بر سر وى نهند و او را پادشاه و حاكم خود گردانند .
پس ، چون سيّد ، عليه السّلام ، به مدينه درآمد ، قوم وى بيشتر از وى باز گرديدند و به اسلام درآمدند ، و آن جاه و مملكت بر وى تباه شد و آن حكم و رياست از وى باطل شد ، آن وقت وى بدين سبب بغض و عداوت سيّد ، عليه السّلام ، در دل گرفت و به ظاهر موافقت قوم خود پيش گرفت و به اسلام درآمد و به پنهان با قوم يهود ، كه دشمن پيغمبر ، عليه السّلام ، بودند ، يكى شد و بخلاف [ 2 ] پيغمبر ، عليه السّلام ، بيرون آمد . و حكايت نفاق و عداوت وى ، بعد ازين بتفصيل ، بيايد . إن شاء اللّه .
و ديگر أبو عامر راهب بود ، و اين ابو عامر در قبيلهء أوس
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : و بتعصب وى بيرون آمده بودند و . . . كار او شده بودند ، چنان كه تاجى ساخته بودند و بجواهر و لآلى آن را مرصع كرده بودند و خواستند .
[ ( 2 - ) ] روا و ط : + و عداوت .