كه وى پيغمبر بحقّ است ، و اگر نه كه اين نمىكنيد ، با وى طريق مصالحت پيش گيريد و جزيت از وى قبول كنيد . پس روز ديگر برخاستند و جمله باز پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آمدند و گفتند : يا محمّد ، ما با تو مباهلت نمىكنيم و بدين تو درنمىآئيم ، لكن با تو صلح مىكنيم و جزيت از تو به خود فرو مىگيريم ، ما خود دانيم و دين خود و تو خود دانى و دين خود ، و يكى از أصحاب خود با ما بفرست ، تا در ميان ما مىباشد و حكم ميان ما مىكند ، و سيّد ، عليه السّلام ، بدان رضا داد و جزيت به گردن ايشان فرو داد و با ايشان گفت :
أبعث معكم القوىّ الأمين .
گفت : من از أصحاب خود يكى با شما بفرستم كه قوىّ أمين باشد .
پس عمر گفت : مرا هرگز [ 1 ] آرزوى إمارت نبود ، مگر آن روز كه سيّد ، عليه السّلام ، آن سخن بگفت و تعيين نكرد كه قوىّ أمين كى خواهد بودن ، از بهر آنكه مىخواستم كه اين فضيلت مرا باشد ، چنان كه سيّد ، عليه السّلام ، فرمود . پس چون دانستم كه قوم نصارى بخواهند رفتن ، من زودتر از همه به نماز رفتم و نزديك سيّد ، عليه السّلام ، بيستادم ، چون سيّد ، عليه السّلام ، از نماز فارغ شد ، چند بار از چپ و راست خود بنگريست و من هر بار سر بر افراشتمى و پنداشتمى كه مرا مىخواند ، تا بعد از ساعتى آواز داد * و أبو عبيدة بن الجرّاح را بخواند و او را با نصاراى نجران به نجران فرستاد ، و اين فضايل وى را محقّق شد .
حكايت عبد اللّه [ بن ] أبىّ [ بن ] سلول المنافق و أبو عامر راهب
محمّد بن اسحاق گويد كه :
چون سيّد ، عليه السّلام ، به مدينه آمد ، دو كس بودند در مدينه كه در ميان قوم سخت عزيز و شريف و بزرگ بودند ، و أهل مدينه و قبايل
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : من هرگز ، و از روا و ايا متابعت شد .