آن مرد خشم گرفت و عصائى در دست داشت ، گفت : اى عمّار ، خاموش مىشوى ، و اگر نه ترا [ بدين عصا ] بزنم . سيّد ، عليه السّلام ، بشنيد كه آن مرد عمّار را چنين گفت ، بعد از ان سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
إنّ عمّارا جلدة ما بين عينىّ و أنفى .
گفت : عمّار هر دو ديدهء من است و هيچ كس وى را نتواند زدن . و اوّل كسى كه در اسلام مسجد بنا كرد عمّار بن ياسر بود .
و سيّد ، عليه السّلام ، در خانهء أبو أيّوب مىبود ، تا مسجد و حجره تمام شد [ 1 ] ، بعد از ان نقل باز حجرهء خود كرد . و أبو أيّوب ، رحمة اللّه عليه ، حكايت كردى كه : چون سيّد ، عليه السّلام ، در خانهء من نزول كرد ، در طبقهء * زيرين بنشست ، و ما در طبقهء بالا نشسته بوديم ، يك روز ، سيّد را ، عليه السّلام ، گفتيم : يا رسول اللّه نيك نيست كه ما در طبقهء بالا نشستهايم و تو در طبقهء زيرين . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : شايد ، يا أبا أيّوب ، كه مردم پيش ما مىآيند و مىروند و چنين خوشتر است مرا و مردم را . و أبو أيّوب مىگويد كه : پيوسته وصيّت مىكردم مادر أيّوب را و كودكان خود را ، تا آوازى بلند برندارند [ 2 ] و بر بام كه مىگذرند آهسته آيند و روند ، تا خاطر پيغمبر ، عليه السّلام ، از چيزى پراگنده نشود ، چنان كه اتّفاق را يك روز ، خنبى [ آب [ 3 ] ] بر بام نهاده بوديم و آن خنب بشكست ، و ما از احتراز آن كه نبايد كه قطرهاى آب به زير فروچكد ، گليمى داشتيم و ما [ را ] خود آن گليم [ جامهء خواب شب ، و بروز فراش ما [ 3 ] ] بود ، [ آن گليم [ 3 ] ] برگرفتيم و آن آب را بدان نشف كرديم و نگذاشتيم كه قطرهاى آب از ان فرو چكيدى . و هر شب طعامى مىساختيم و بر پيغمبر ، عليه السّلام ، مىبرديم ، و فضلهاى كه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : تا مسجد تمام كرد و حجرهها از بهر وى بپرداختند .
[ ( 2 - ) ] روا : ندهند .
[ ( 3 - ) ] از روا نقل شد .