گفتند : يا رسول اللّه ، پيش ما نزول فرماى كه هر لشكر و مدد كه ترا بايد از بهر خدمت تو ترتيب كنيم ، و هر مال و اسباب كه خواهى بدهيم و شب و روز به خدمت تو باز ايستيم . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : زمام اشتر من رها كنيد كه وى را فرمودهاند كه كجا فرود آيد . بعد از ان ، ايشان دست از ان بداشتند .
چون پارهاى ديگر برفت ، مهتران قوم بنى ساعده بيامدند ، سعد بن عباده ، و منذر بن عمرو ، گفتند : يا رسول اللّه ، پيش ما نزول فرماى كه ما هر چه ترا به كار بايد از عهدهء آن بيرون آئيم و از لشكر و مدد و اسباب و مال ، و همچنين سيّد ، عليه السّلام ، جواب ايشان باز داد كه هر بار گفته بود . و چون پارهاى راه ديگر برفت ، مهتران قوم خزرج 59 بيامدند ، سعد بن الرّبيع ، و خارجة بن زيد ، و عبد اللّه بن رواحه درآمدند و زمام اشتر بگرفتند و گفتند :
يا رسول اللّه ، بسراى ما فرود آى و هر چه ترا به كار بايد از مال و اسباب و لشكر و غيره عهدهء آن مىكنيم . سيّد ، عليه السّلام ، چون هر بار ، جواب ايشان باز داد . تا پارهاى ديگر برفتند ، و مهتران قوم بنى النّجار 60 بيامدند و همچنين گفتند و جواب همان شنيدند . و همچنين چند قوم * ديگر بيامدند و التزام نمودند و پيغمبر ، عليه السّلام ، همچنان جواب مىداد ، تا نزديك خانهء أبو أيّوب أنصارى رسيدند . چون به آن جايگاه رسيدند ، اشتر زانو فرو زد و بخفت و سيّد ، عليه السّلام ، از وى فرود نيامد . اشتر چون بدانست كه پيغمبر ، عليه السّلام ، از وى نمىنشيند ، بر پاى خاست و چند گام ديگر برفت و باز پس گرديد و باز جاى خود آمد و بخفت و پاى دراز كرد . پس سيّد ، عليه السّلام ، از وى فرود آمد و أبو أيّوب رختها فرو گرفت و به خانه برد و سيّد ، عليه السّلام ، آن جايگاه فرود آمد . و بعد از ان ، سيّد ، عليه السّلام ، پرسيد كه اين جايگاه كه اشتر من فرود آمد و بخفت ملك كيست ؟ گفتند : ملك دو يتيم است كه در قوم بنى النّجّار مىباشند و مقام آنجا دارند . بعد از ان پيغمبر ، عليه السّلام ، ايشان را بخواند و آن ملك
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 474
مساهمون: قاضى ابرقوه
ص٤٧٤