تعالى ترا بدان ثواب بدهد . پس از آن جايگاه دستورى خواستم و باز پيش قوم خود آمدم ، و هر سال زكاتى مرا مىبود از چهار پايان و غيره [ 1 ] پيش سيّد ، عليه السّلام ، * مىفرستادم به مدينه .
باز آمديم بحكايت هجرت سيّد ، عليه السّلام . 57
پس أهل مدينه ، چون بشنيدند كه سيّد ، عليه السّلام ، از مكّه بدر آمده است و عزم مدينه دارد ، هر روز ، چون نماز بامداد بكردندى [ 2 ] ، برخاستندى و بيرون آمدندى و به انتظار بنشستندى ، و چون آفتاب گرم شدى و كسى نيامدى ، همه باز مدينه آمدندى ، تا آن روز كه سيّد ، عليه السّلام ، خواست آمدن ، و ايشان بقاعده آمده بودند ، تا آفتاب گرم شده بود و باز مدينه شده بودند و [ بعد از ان بخانها باز رفته بودند . در حال كه ايشان به خانه رسيده بودند [ 3 ] ، ] يكى از مدينه بيرون شده بود و سيّد را ، عليه السّلام ، بديد [ 4 ] كه مىآمد و او را بشناخت ، و بدويد و آواز داد و گفت : اى أهل مدينه ، بشارت باد شما را كه سيّد ، عليه السّلام ، رسيد . أهل مدينه برخاستند و استقبال كردند . چون بيامدند ، سيّد ، عليه السّلام ، ديدند كه در سايهء درختى نشسته بود و ابو بكر ، رضى اللّه عنه ، بنزديك وى نشسته بود . ابو بكر ، رضى اللّه عنه ، بسر و شكل جمله به سيّد ، عليه السّلام ، مىمانست ، و بيشتر أهل مدينه أبو بكر از سيّد ، عليه السّلام ، باز نمىشناختند [ 5 ] . چون ساعتى برآمد و سايهء درخت خرما بگرديد ، أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، برخاست و بر سر سيّد ، عليه السّلام ، باز ايستاد و رداى خود بگسترانيد و سايه كرد بر سر وى . بعد ازين ، بدين حركت بدانستند كه پيغمبر ، عليه السّلام ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : از چهاروا و غيره .
[ ( 2 - ) ] روا و ط : بگزاردندى .
[ ( 3 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 4 - ) ] متن عربى ج 2 ص 137 : فكان اول من رآه رجل من اليهود .
[ ( 5 - ) ] متن عربى ج 2 ص 137 : و معه ابو بكر فى مثل سنه . . . و ما يعرفونه من أبى بكر .