كه به قدر حاجت بر ما بگذاشت ، آن وقت سنگى برگرفتم و بر روزنى نهادم و جامه بر سر آن افگندم و دست وى بر سر آن نهادم و گفتم : اين سيمست كه پدر از بهر ما بگذاشته است . أبو قحافه پير بود بغايت و چشمهاى وى بخلل آمده بود و هنوز به اسلام نيامده بود . چون من چنين بگفتم ، خرسند شد و گفت :
چون اين قدر شما را هست باكى نيست و خداى مىدانست كه پدر از بهر ما هيچ نگذاشته بود .
و سراقة بن مالك حكايت كرد كه : چون قريش منادى كردند كه هر آن كس كه محمّد باز آورد ، او را صد اشتر بدهيم ، من با قوم خود نشسته بودم و مردى درآمد و گفت : من سه راكب ديدم كه در راه مدينه مىرفتند [ 1 ] ، پس [ به چشم و ابروان [ 2 ] ] اشارت به وى * كردم و گفتم : سخن مگوى تا كسى ديگر نداند و من بروم و او را باز پس آورم ، و بفرمودم [ 3 ] تا اسب زين كردند و خود سلاح درپوشيدم و سلاح بر خود راست كردم و اسب [ را ] درپوشيدم و برفتم ، بطمع صد شتر كه از قريش بستانم . و عرب [ 4 ] چون بكارى رفتندى ، بفال قداح برگرفتندى [ 5 ] ، اگر راست برآمدى بكردندى ، و اگر كج آمدى ، آن كار فرو گذاشتندى ، و قداح جنس قرعهاى بود [ 6 ] . سراقه گفت : چون برنشستم ، قداح درافگندم و راست نيامد ، دوم بار بر افگندم و هم راست نيامد ، سؤم بار بر افگندم هم راست نيامد ، ساعتى مىگفتم نشايد رفتن و طمع صد اشتر مرا نمىگذاشت ، و هم برنشستم و از دنبالهء سيّد ، عليه السّلام ، برفتم . چون
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : سه راكب را ديدم بر شترها نشسته بودند و به راه مدينه مىرفتند .
[ ( 2 - ) ] از روا و ط نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : بفرمود .
[ ( 4 - ) ] روا : بگفتم تا اسب مرا زين كردند و زره در پوشيدم و خود و اسب بسلاح مغرق كردم و بر نشستم و از دنبالهء پيغامبر برفتم و عرب .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : بر افگندندى .
[ ( 6 - ) ] روا و ط : + ايشان را .