پارهاى برفتم ، اسب من به روى در افتاد و مرا بيفگند ، برخاستم و گفتم : اين چه حالتست ، اسب من هرگز خطا نكرد . امروز چه رسيده است ؟ ساعتى گفتم باز گردم و ديگر طمع صد اشتر مرا نگذاشت . پس ديگر بار برنشستم ، چون پارهاى راه برفتم ، ديگر بار اسب من خطا كرد ، پس دل تنگ شدم ، گفتم :
اين چه خواهد بودن ؟ عزم آن كردم كه باز گردم و طمع صد اشتر مرا نگذاشت . ديگر بار برنشستم و مىراندم ، تا بنزديك آن شدم كه بسيّد ، عليه السّلام ، رسم . چون سيّد ، عليه السّلام ، از دور بديدم ، قصد كردم كه پيشتر روم [ 1 ] ، ديگر اسب من بر روى درافتاد و پايهاى وى به زمين فرو شد و مرا درافگند ، ديگر برخاستم و گفتم : اين همه سختى كشيدم و اين ساعت كه به ايشان رسيدم باز نتوانم گرديدن ، آنگاه قوّتى كردم و پايهاى اسب از زمين بر كشيدم و بر نشستم و چون بر نشستم ، در مقابلهء خود ابر پارهاى ديدم كه بر آمد و آتش از ان مىباريد ، چنان كه من نزديك [ پيغامبر [ 2 ] ] شدم ، آتش نزديكتر مىآمد . چون چنان ديدم ، يقين بدانستم كه من [ را ] بر ايشان دستى نخواهد بودن ، و اگر پارهاى پيشتر روم ، آتش در من افتد ، آن وقت آواز دادم و گفتم : يا محمّد ، منم سراقة ابن مالك ، آمده بودم تا ترا باز پس برم ، اكنون بدانستم كه نمىتوانم ، دستورى ده كه مىخواهم كه با تو سخنى بگويم و عهدى مىكنم كه با هيچ كس نگويم كه من شما را ديدم ، بعد از ان سيّد ، * عليه السّلام ، ابو بكر را فرمود كه :
ببين تا چه مىگويد ؟ ابو بكر جواب وى باز داد و گفت : بگو تا چه مىگوئى .
گفت [ 3 ] : من مىدانم كه كار محمّد بالائى خواهد گرفتن و مقصود من آنست كه مرا خطّى دهد كه آن خط مرا علامتى باشد ميان من و وى ، تا روزى كه مرا به كار بايد عرض دهم . سيّد ، عليه السّلام ، به ابو بكر ، رضى اللّه عنه ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : رانم .
[ ( 2 - ) ] از روا و ط نقل شد .
[ ( 3 - ) ] روا : سراقه گفت .