منادى كردند [ 1 ] كه : هر كى محمّد باز پيش ما آورد او را صد اشتر بدهيم . و أسماء حكايت كرد كه : چون پدرم با سيّد ، عليه السّلام ، برفت [ 2 ] ، أبو جهل با جماعتى از قريش بدر سراى ما آمدند و از من پرسيدند كه پدرت كجا رفت ؟
من گفتم : نمىدانم . أبو جهل طپانچه بر روى من زد ، چنان كه از سختى آن قرطها [ 3 ] كه در گوش داشتم بيفتاد . پس چون سه روز برآمد و مردم بيارميدند و بهر جائى و بهر راهى مرد بدوانيدند و هيچ كس نيافتند ، سيّد ، عليه السّلام ، أبو بكر را گفت : اى أبو بكر ، وقت رفتن است . ابو بكر ، رضى اللّه عنه ، آن دو اشتر بخواست و يكى بهتر در پيش سيّد ، عليه السّلام ، كشيد و گفت :
يا رسول اللّه ، پدر و مادرم فداى تو باد ، برنشين . سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
يا ابا بكر ، تو مىدانى كه هر اشترى كه نه از ان من باشد من بر ان ننشينم . ابو بكر گفت : يا رسول اللّه ، از ان تو است . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : نه ، مىبايد كه بدان بها كه خريده باشى باز من فروشى . ابو بكر گفت : فروختم و تعيين بها بكردند ، و ابو بكر غلام خود عامر بن فهيره رديف كرد ، تا در راه خدمت ايشان مىكند . بعد از ان از مغاره بيرون آمدند و برنشستند و سر به راه نهادند .
أسماء گفت : سفره راست كرده بودم و از تعجيل كه داشتم بند بر ان ننشاندم و آن ساعت مرا ياد آمد كه سفره بر شتر مىبستم و بند نداشت ، من ميان بند خود باز كردم و بعضى به بند سفره كردم و بعضى در ميان رها كردم ، و أسماء را از اين سبب ذات النّطاقين خواندندى . و هم أسماء حكايت كرد و گفت : چون سيّد ، عليه السّلام ، با پدرم از مغاره بر نشستند و برفتند سه روز [ 4 ] بر آمد و هيچ أحوالى ندانستم كه كجا رفتند و قصد كجا كردند ، تا بعد از سه روز آوازى شنيدم كه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : منادى زدند . ط : منادى مىزدند .
[ ( 2 - ) ] روا و ط : برفته بودند و قريش بدانستند .
[ ( 3 - ) ] گوشواره ( صراح ) . روا و ط : چنان كه از زخم آن قرطها ( ط : حلقها ) .
[ ( 4 - ) ] در اصل : و سه روز ، و از روا متابعت شد .