تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
فرموده بود وى را و دو اشتر نيكو بسته بود و آن را علف مىداد و تيمار داشت مىكرد به انتظار آنكه سيّد ، عليه السّلام ، اشارت فرمايد از بهر هجرت ، و چون وى اشارت فرمايد ، اشتر پرورده بود . و عايشه [ 1 ] ، رضى اللّه عنها ، حكايت كرد كه : قاعدهء سيّد ، عليه السّلام ، آن بودى كه هر روز بخانهء پدرم رفتى ، بامداد و شبانگاه . پس آن روز كه قريش آن حركت كرده بودند و آن مكر ساخته بودند ، حق تعالى پيغمبر را ، عليه السّلام ، از مكر ايشان خبر كرد و او را دستورى داد ، تا به مدينه هجرت كند . نيم روز گرم ديدم كه سيّد ، عليه السّلام ، بخانهء ما درآمد ، و پدرم بر تختى نشسته بود . چون سيّد ، عليه السّلام ، درآمد ، پدرم از تخت فرو آمد و سيّد ، عليه السّلام ، باز جاى خود نشاند . و در خانهء ما آن ساعت هيچ كس ديگر نبود پيش پدرم ، إلّا من و خواهرم أسماء . پس سيّد ، عليه السّلام ، در حال كه بنشست ، پدرم را گفت : يا أبا بكر ، اگر كسى پيش تو است بگو تا بدر رود ، كه سخنى دارم . پدرم گفت : مادر و پدرم فداى تو باد ، بجز دختران من * هيچ كس ديگر نيست ، بفرماى تا چه مىفرمائى . گفت : حق تعالى مرا فرموده است و دستورى داده است كه امروز از مكّه بيرون شوم و به مدينه هجرت كنم . پدرم گفت : يا رسول اللّه ، و من در صحبت تو باشم ؟ گفت : بلى . پدرم از شادى صحبت پيغمبر ، عليه السّلام ، بگريست . و عايشه ، رضى اللّه عنها ، باز مىگفت كه : من هرگز ندانستم كه كسى از شادى گريد ، تا آن روز كه پدر خود ديدم . آنگاه پدرم گفت : يا رسول اللّه ، دو شتر نيكو باز داشته‌ام و مدّتى است تا آن را مىپرورم ، از بهر اين كار . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : شايد . و جمّالى بطلبيدند كه وثوق به وى داشتند تا دليلى كند ايشان را به راه ، و اشتران به وى سپردند و او را گفتند : آن ساعت كه ما بگوييم ، اشتران برگير و بيرون مكّه آور . و از رفتن سيّد ، عليه السّلام ، هيچ كس [ را ] خبر
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : اشارت كند كار ساخته باشد و عايشه .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 465 | قاضى ابرقوه